نام کتاب: خانه کج
می میرد. میدانم که می میرد.
فیلیپ آهسته گفت:
- هیس، عزیزم. آرام باش.
احساس کردم در این صحنه ی خانوادگی مضطرب و پریشان جایی ندارم. پس به آرامی آنجا را ترک کردم و به سراغ «نه نه» رفتم. او در آشپزخانه نشسته بود و آرام آرام گریه می‌کرد.
- باید مرا تنبیه کنند آقای چارلز. تنبیه برای اینکه من خیلی بی فکرم. باید مرا دادرسی کنند. بله باید این کار را بکنند.
سعی ای در درک معنی حرف‌های او نکردم و باز ادامه داد:
- شرارت این خانه را گرفته. بله این آن چیزی است که توی این خانه پیدا شده است. ای‌کاش دروغ بود. ای‌کاش این را باور نمی کردم. اما دیدن، باور کردن است. کسی ارباب را کشته و همان کس برای کشتن ژوزفین باید نقشه کشیده باشد.
چرا باید او را بکشند؟
«نه نه» با گوشه‌ی دستمالش اشکهایش را پاک کرد و نگاه تندی به من کرد. سپس گفت:
- آقای چارلز. شما که می‌دانید او چه جور بچه ای بود. می خواست همه چیز را بداند. همیشه این طور بود. حتی کارهای خیلی کوچک و بی اهمیت را میل داشت بداند و سر دربیاورد. عادت داشت زیر میز نهارخوری پنهان شود و حرف های خدمتکاران را بشنود و برای آنان دست بگیرد. آنان را وادار می‌کرد او را مهم بگیرند. می دانید خانم او را پس می زد. اهمیتی به او نمی‌داد. شاید فقط برای اینکه مثل دو تا بچه های دیگرش خوش قیافه و زیبا نبود. خانم همیشه

صفحه 186 از 249