نام کتاب: خانه کج
صبحانه با آن در تاب بازی می‌کرد.
- پس بین آن ساعت و تا ساعت یک کسی تله را کار گذاشته است. شما میگویید آن سنگ مرمر برای بازنگه‌داشتن در اصلی ساختمان است؟ ایرادی نیست اگر نباشد؟
- امروز، چون هوا خیلی سرد است در باز نبوده است.
- می دانید افراد خانواده امروز صبح کجا بودند؟
- من برای قدم زدن بیرون رفتم. آستیس و ژوزفین تا نیم بعدازظهر درس داشتند. البته با یک زنگ تفریح در ساعت ده صبح. پدر فکر می‌کنم تمام صبح در کتابخانه بوده است.
- مادرتان؟
- درست وقتی که از پیاده روی برمی‌گشتم مادرم داشت از اتاق خودش بیرون می آمد. حدود یک ربع از دوازده می‌گذشت. او زود از خواب برنمی خیزد.
دوباره وارد عمارت شدیم و من با سونیا به کتابخانه رفتم.
فیلیپ رنگ پریده و ناراحت در یک صندلی راحتی در آنجا نشسته بود. ماگدا زانوانش را بغل زده و آرام آرام می‌گریست. سوفیا پرسید:
- هنوز از بیمارستان تلفن نکرده اند؟
فیلیپ سری به نفی تکان داد.
ماگدا هق هق کنان گفت:
- چرا نگذاشتید با او بروم؟ بچه ام... بچه ی زشت نازنینم.
عادت داشتم او را «عوضی» صدا بزنم و او خیلی لجش می‌گرفت و عصبانی می شد. چرا اینقدر سنگدل بودم. چرا این قدر بی توجه بودم. او دارد

صفحه 185 از 249