نام کتاب: خانه کج
خارج شدم و به این جا آمدم. او را به صورت افتاده روی زمین پیدا کردم. کاملا روی زمین پهن شده بود. خون روی موهایش ریخته بود.
تاورنر اشاره به یک تکه پارچه پشمی که روی زمین افتاده بود، کرد و گفت:
به آن شال مال اوست؟
- بله.
با استفاده از شال سنگ را به کناری کشید و گفت:
- ممکن است اثر انگشت رویش باشد. فکر می‌کنم هرکس این کار را کرده خیلی بادقت بوده است.
تاورنر نگاهی به من کرد و گفت:
- به چه نگاه می‌کنی؟
من داشتم یک صندلی شکسته ی آشپزخانه را که بین اشیاء متروک افتاده بود نگاه می‌کردم. روی آن صندلی چند تا کلوخ و خاک تازه ریخته شده بود.
تاورنر گفت:
- عجیب است. کسی با پاهای گلی روی آن صندلی ایستاده بوده است. چرا؟
دست‌هایش را به هم کوبید و باز پرسید:
- خانم لئونیدز ساعت چند بود که او را پیدا کردید؟
- شاید پنج دقیقه از یک گذشته بود.
- و «نه نه»ی شما او را بیست دقیقه پیش از آن ساعت دیده بود. امروز بجز او دیگر چه کسی در رختشویخانه بوده است؟
- نمی دانم. شاید خود ژوزفین. میدانم که ژوزفین امروز بعد از

صفحه 184 از 249