نام کتاب: خانه کج
است. ژوزفین عادت دارد روی آن در سوار شود و به جلو و عقب تاب بخورد.
به یاد تاب خوردن خودم در بچگی افتادم.
رختشویخانه کوچک و تا حدی تاریک بود. جعبه های چوبی زیادی در آنجا وجود داشت. چند لوله‌ی مستعمل، مقداری وسایل متروک باغبانی و چند تا میز و صندلی شکسته. درست در پشت در، از طرف داخل، کلون دری با سنگ مرمر به شکل کله‌ی شیر روی زمین افتاده بود. سونیا توضیح داد:
- این کلون یا گیره در اصلی و ورودی عمارت است. باید در بالای در نصب و میزان شود تا از بسته شدن در جلوگیری کند.
تاورنر در را آزمایش کرد. دستش را بالا برد تا به انتهای آن رسید. در کوتاهی بود. فقط به اندازه‌ی یک پا بالاتر از سر او بود.
تاورنر گفت:
- تله‌ی خوبی است.
او در را چند بار به جلو و عقب حرکت داد. بعد پشت آن گیره سنگی ایستاد ولی به آن دست نزد.
کسی به آن دست زده است؟ سونیا گفت: . نه، من اجازه ندادم کسی به آن دست بزند.
- خیلی خوب است. چه کسی متوجه حادثه شد؟
- من. ساعت یک برای نهار نیامد. «نه نه» او را صدا زده بود. اما او یک ربع پیش از آن ساعت از جلوی آشپزخانه گذشته و به اصطبل رفته بود. «نه نه» گفت حتما دارد توپ بازی می کند یا روی آن در تاب

صفحه 182 از 249