آنچه که من فکر میکردم نادانی و خودنمایی آن بچه است شاید کاملا برعکس بود. احتمال داشت ژوزفین با آن همه علاقه به جاسوسی کردن، فضولی کردن و گوش ایستادن برگهای به دست آورده باشد که خودش قادر نبوده ارزش آن را بداند.
شاخه را به یاد آوردم که در باغ شکست و صدا کرد.
اشاره ای کوتاه به من شده بود که خطر در همان محدوده است. و اکنون من داشتم در برابر آن اشاره واکنش نشان می دادم. قبلا تصور میکردم شک من فقط یک نمایش است. نمایشی دروغین و شورانگیز. در حالیکه باید می فهمیدم که آن زنگ اخطار قتل بود. کسی که مرتکب قتل شده بود وقتی دید سالم مانده و خبری نشده است، در انجام قتلی دیگر تأمل نمی کرد.
شاید حس مادری ماگدا به او اخطار داده بود که ژوزفین در خطر است. و این آن انگیزه ای بود که او تب آلوده شتاب داشت تا بچه را از خانه دور کند و به سوییس بفرستد. .
به محض اینکه رسیدیم سوفیا به دیدن ما آمد، گفت که ژوزفین با آمبولانس به بیمارستان برده شده است و دکتر «گری» هرچه زودتر نتیجه ی عکس برداری را اطلاع خواهد داد.
تاورنر پرسید: چگونه اتفاق افتاد؟
سوفیا ما را به پشت عمارت برد. از دری که به یک حیاط متروک باز میشد گذشتیم. در گوشه ای از حیاط دری نیمه باز بود.
سوفیا گفت:
- این جا یک نوع رختشویخانه است. یک لانه گربه هم آنجا زیر در
شاخه را به یاد آوردم که در باغ شکست و صدا کرد.
اشاره ای کوتاه به من شده بود که خطر در همان محدوده است. و اکنون من داشتم در برابر آن اشاره واکنش نشان می دادم. قبلا تصور میکردم شک من فقط یک نمایش است. نمایشی دروغین و شورانگیز. در حالیکه باید می فهمیدم که آن زنگ اخطار قتل بود. کسی که مرتکب قتل شده بود وقتی دید سالم مانده و خبری نشده است، در انجام قتلی دیگر تأمل نمی کرد.
شاید حس مادری ماگدا به او اخطار داده بود که ژوزفین در خطر است. و این آن انگیزه ای بود که او تب آلوده شتاب داشت تا بچه را از خانه دور کند و به سوییس بفرستد. .
به محض اینکه رسیدیم سوفیا به دیدن ما آمد، گفت که ژوزفین با آمبولانس به بیمارستان برده شده است و دکتر «گری» هرچه زودتر نتیجه ی عکس برداری را اطلاع خواهد داد.
تاورنر پرسید: چگونه اتفاق افتاد؟
سوفیا ما را به پشت عمارت برد. از دری که به یک حیاط متروک باز میشد گذشتیم. در گوشه ای از حیاط دری نیمه باز بود.
سوفیا گفت:
- این جا یک نوع رختشویخانه است. یک لانه گربه هم آنجا زیر در