نام کتاب: خانه کج
- ما همه گیج و کودن بودیم. اگر فکر کنیم می بینیم تنها کسی که می‌توانسته بازی سر آن سند دربیاورد خود پیرمرد بوده است. هیچ به فکر ما نرسید که ممکن است خودش تردستی کرده باشد.
لبخند معنی دار ژوزفین به یادم آمد و این که گفت: «آیا پلیس احمق نیست؟» ولی ژوزفین در کار آن وصیت نامه حضور نداشت. و حتی اگر هم پشت در گوش می داد (که کاملا گمان می کنم این کار را می کرده است.) به سختی می توانست حدس بزند پدربزرگش دارد چه حقه‌ای جور می کند. پس چرا لبخند معنی دار زد؟ یا اینکه باز هم داشت خودنمایی می کرد.
از سکوت اتاق به خود آمدم و به تندی سرم را بلند کردم. پدرم و تاورنر هر دو داشتند مرا می پاییدند. نمی دانم در رفتارشان چه دیدم که مجبور شدم بگویم:
- سوفیا چیزی در این باره نمی دانست. اصلا نمی دانست.
پدرم گفت:
- نه؟
نفهمیدم آیا آن کلمه علامت تأیید بود یا از من سؤال کرد.
- او خیلی مات و مبهوت می شود.
- بله؟ مبهوت! .
کمی سکوت شد و ناگهان تلفن روی میز پدرم به صدا درآمد. او گوشی را برداشت. گوش کرد و گفت:
- بسیار خوب، بگذارید صحبت کنند. به من نگاه کرد و گفت:
- نامزد توست. می خواهد با ما صحبت کند. خیلی فوری است. گوشی را از دست پدرم گرفتم و گفتم:

صفحه 179 از 249