با ناراحتی مرا نگاه کرد. و باز من ادامه دادم.
- نه. نه آن طور که تو فکر میکنی. ولی... باید کسی مواظب منافع تو باشد. تو را راهنمایی کند. که چه بگویی، و چکار کنی. می دانی که خیلی تنها هستی.
- بله چارلز، تو می فهمی. وضع مرا درک میکنی. کمکم کن چارلز، کمک.
با رضایت و دلگرمی از پله ها سرازیر شدم. سوفیا را کنار در ایستاده دیدم. صدایش سرد و خشک بود.
- چقدر معطل کردی. از لندن برایت تلفن شد. پدرت با تو کار دارد.
- در اسکاتلندیارد؟
- بله.
- نمی دانم برای چه مرا می خواهند. نگفتند؟
سوفیا سری به علامت نفی تکان داد. چشمهایش نگران بود. دلداریش دادم و گفتم زود برمی گردم.
در حال و هوای اتاق پدرم چیز مبهمی احساس می شد. مرد کهنه کار پشت میزش نشسته بود. سربازرس تاورنر به کنار پنجره تکیه داده بود. روی صندلی مخصوص مراجعه کنندگان آقای گیتسکیل
- نه. نه آن طور که تو فکر میکنی. ولی... باید کسی مواظب منافع تو باشد. تو را راهنمایی کند. که چه بگویی، و چکار کنی. می دانی که خیلی تنها هستی.
- بله چارلز، تو می فهمی. وضع مرا درک میکنی. کمکم کن چارلز، کمک.
با رضایت و دلگرمی از پله ها سرازیر شدم. سوفیا را کنار در ایستاده دیدم. صدایش سرد و خشک بود.
- چقدر معطل کردی. از لندن برایت تلفن شد. پدرت با تو کار دارد.
- در اسکاتلندیارد؟
- بله.
- نمی دانم برای چه مرا می خواهند. نگفتند؟
سوفیا سری به علامت نفی تکان داد. چشمهایش نگران بود. دلداریش دادم و گفتم زود برمی گردم.
در حال و هوای اتاق پدرم چیز مبهمی احساس می شد. مرد کهنه کار پشت میزش نشسته بود. سربازرس تاورنر به کنار پنجره تکیه داده بود. روی صندلی مخصوص مراجعه کنندگان آقای گیتسکیل