نام کتاب: خانه کج
گرفتار شده است. می توانست آشکارا فریاد بزند: «من تنها هستم. چه کسی مرا یاری می کند؟»
و پاسخ ممکن بود چه باشد، «لارنس بران؟» و اصلا لارنس چه بود؟ هنگام نگرانی و ناراحتی لارنس ابد تکیه گاه پرقدرتی نبود. چیزی ضعیف تر از خودش. یادم آمد آن دو شب گذشته مخفیانه از باغ بر می گشتند.
می خواستم کمکش کنم، خیلی میل داشتم این کار را بکنم اما نمی‌توانستم. و در زوایای مغزم فکر و احساس ناجور و ظالمانه‌ا‌‌‌‌‌ی جای گیر شده بود. گفتی چشمهای ملامت بار و گله مند سونیا مرا می پاییدند. صدای سوفیا را احساس کردم که می‌گفت: «پس او تو را تحت تأثیر قرار داده است؟» و سوفیا نمی دید. یعنی نمی خواست وضع و موقعیت براندا را درک کند. زنی تنها. متهم به قتل و بدون بار و یاور.
- بازجویی از فردا شروع می شود. چه... چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در این جا برای دلگرمی و اطمینان او پاسخ دادم:
- هیچ. نگران نباش. فقط پلیس می خواهد در محل پرسش‌هایی بکند. هنوز کاملا مشخص نیست که این یک مرگ طبیعی نبوده باشد. لئونیدزها شهرت خوبی دارند و خوشنامند... ولی، بازجویی در محل، سرگرمی شروع خواهد شد. آدم چه حرف‌هایی می زند؟! سرگرمی!
- آیا... آیا خیلی خشن برخورد می کنند؟
- براندا اگر من جای تو بودم خودم حرف نمی زدم. تو باید وکیل داشته باشی.

صفحه 169 از 249