- منظورت چیست؟
- خوب در کتابها در همین حدود ها قتل دیگری اتفاق می افتد. اشخاصی که چیزهایی می دانند قبل از اینکه چیزی بروز بدهند، کشته می شوند.
- ژوزفین تو زیادی داستانهای جنائی می خوانی. زندگی واقعی این طور نیست. و اگر کسی در این خانه چیزی می داند باید به پلیس بگوید.
جواب ژوزفین در سر و صدای شیر آب به گوشم رسید.
- بعضی وقت ها یک چیزی هست که آنان خودشان نمی دانند که می دانند.
ژوزفین را در حال شستشو رها کردم و متفکرانه به طبقهی بالا رفتم. و درست هنگامی که می خواستم از پلهها سرازیر شوم، براندا بیسروصدا از اتاق پذیرائی بیرون آمد. به سوی من آمد. دستهایش را به هم فشرد. نگاهی به من کرد و گفت:
- خوب؟
این هم یک نوع تقاضای کسب آگاهی و درست مانند لارنس، ولی همین یک کلمه، اثرش خیلی بیشتر بود. گفتم:
آه بلندی کشید:
- خیلی وحشت دارم چارلز. خیلی می ترسم.
ترسش واقعی بود، این ترس در آن تنگنا وجودش را به من نشان می داد. میل داشتم به او اطمینان بدهم. کمکش کنم. از پیش هم این احساس ترحم و دلسوزی را نسبت به او داشتم که در جمع دشمنان.
- خوب در کتابها در همین حدود ها قتل دیگری اتفاق می افتد. اشخاصی که چیزهایی می دانند قبل از اینکه چیزی بروز بدهند، کشته می شوند.
- ژوزفین تو زیادی داستانهای جنائی می خوانی. زندگی واقعی این طور نیست. و اگر کسی در این خانه چیزی می داند باید به پلیس بگوید.
جواب ژوزفین در سر و صدای شیر آب به گوشم رسید.
- بعضی وقت ها یک چیزی هست که آنان خودشان نمی دانند که می دانند.
ژوزفین را در حال شستشو رها کردم و متفکرانه به طبقهی بالا رفتم. و درست هنگامی که می خواستم از پلهها سرازیر شوم، براندا بیسروصدا از اتاق پذیرائی بیرون آمد. به سوی من آمد. دستهایش را به هم فشرد. نگاهی به من کرد و گفت:
- خوب؟
این هم یک نوع تقاضای کسب آگاهی و درست مانند لارنس، ولی همین یک کلمه، اثرش خیلی بیشتر بود. گفتم:
آه بلندی کشید:
- خیلی وحشت دارم چارلز. خیلی می ترسم.
ترسش واقعی بود، این ترس در آن تنگنا وجودش را به من نشان می داد. میل داشتم به او اطمینان بدهم. کمکش کنم. از پیش هم این احساس ترحم و دلسوزی را نسبت به او داشتم که در جمع دشمنان.