نام کتاب: خانه کج
فکر کردم که دیگر بیش از آن چیزی از او نمی توانم بفهمم. به آرامی از اتاق خارج شدم.
از راهرو به سوی پله ها می رفتم که ناگهان دری در سمت چپم باز شد و ژوزفین تقریبا از بالای دز و از روی سرم پایین افتاد. این منظره ظاهرا مانند غافلگیر کردن یک آدم شریر در یک نمایش صامت و به روش قدیمی بود.
دست و صورتش کثیف شده بود و یک تکه تار عنکبوت از یکی از گوشهایش آویزان. .
- ژوزفین کجا بودی؟
به داخل در نیمه باز سر کشیدم. بالای دو پله، فضای مستطیل شکل تاریکی به شکل زیر شیروانی وجود داشت که چند تا بشکه ی آب در آنجا چیده بودند.
- آب انبار.
- چرا در آب انبار؟
ژوزفین با دل مشغولی فقط گفت:
- کارآگاهی می کردم.
- واویلا! در آب انبار چگونه می شود کارآگاهی کرد؟
در پاسخ من فقط گفت:.
- باید خودم را تمیز کنم و دوش بگیرم.
ژوزفین در داخل نزدیکترین حمام ناپدید شد. اما پس از لحظه ای سری بیرون کشید تا بگوید:
- بایستی بگویم وقت، وقت قتل دیگر است. تو این طور فکر نمی‌کنی؟

صفحه 167 از 249