نام کتاب: خانه کج
- همه همیشه مرا مسخره کرده اند. گوئی شیوه ای به کار می برم که خودم را مسخره ی این و آن کنم. فکر نکنید آدم کم جراتی هستم. ابدا. فقط اکثرا در کارها اشتباه می‌کنم. یک بار داخل خانه ای شدم که آتش گرفته بود. به این قصد داخل شدم که زنی را که می گفتند توی آتش و داخل خانه است نجات دهم. ولی به محض اینکه از پله های خانه بالا رفتم راه را گم کردم و درد مرا بیهوش کرد. دردسر زیادی برای مأمورین آتش نشانی ایجاد شد تا مرا پیدا کنند و نجات دهند. شنیدم که گفته بودند، «چرا آن احمق این کار را به عهده ی ما نگذاشت؟» سعی من هرگز نتیجه نداشته و همه با من مخالفند. هرکس هم که آقای لئونیدز را کشته است هدفش این بوده که مرا مورد سوء ظن قرار دهد.
- درباره‌ی خانم لئونیدز چه؟
سرخ شد. دیگر کمتر به موش می مانست، بلکه تبدیل به یک مرد شده بود.
- خانم لئونیدز یک فرشته است. فرشته. علاقه و محبتش به شوهر پیرش عجیب و باشکوه بود. فکر کردن به این که او شوهرش را کشته باشد خیلی خنده دار است! خنده دار! و آن سربازرس سمج و یک دنده این را درک نمی کند؟
- به این امر تعصب دارد. نسبت به پرونده ی پیرمردهایی که بوسیله‌ی زن‌های جوانشان مسموم و کشته شده اند حساسیت دارد. تعصب دارد.
لارنس با خشم گفت:
- آدم کودن غیر قابل تحمل. او به سوی قفسه ی کتاب‌ها رفت و شروع به جستجوی چیزی کرد.

صفحه 166 از 249