نام کتاب: خانه کج
بگیرم... فکر می‌کنم توطئه ای در کار است.
- توطئه؟ جالب است.
جالب بود. گرچه نه از جنبه ای که او برداشت کرده بود. گفت: می‌دانید، خانواده لئونیدز به من علاقه و احساسی ندارند... همیشه از من دوری می کنند. احساس می کنم همیشه مرا تحقیر می کنند.
دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد. گفت: فقط برای این که همیشه پولدار بوده و با قدرت زندگی کرده اند.
- اصلا به من توجه نمی کنند. برایشان چه هستم؟ فقط یک معلم سرخانه. فقط یک شخص سختگیر و وظیفه شناس. و سختگیریها و اعتراضات من از روی وظیفه شناسی و وجدان است. واقعا این طور است؟
هیچ نگفتم.
با افکاری مغشوش بیرون می ریخت و گفت:
- خوب شد. اگر می ترسیدم چه - ترس از اینکه اگر ماشه را بکشم ممکن است نتوانم درست عمل کنم. نمی توانی اطمینان داشته باشی آنکه را هدف گلوله قرار می دهی یک بازی است، یک دشمن است یا نیست. ممکن است جوان بینوایی باشد . با یک پسرک دهاتی که بدون هیچ ایده و هدف سیاسی، تنها برای نجات کشورش تلاش می‌کند. به عقیده‌ی من جنگ غلط است. می‌فهمید؟ غلط است.
هنوز ساکت بودم. گمان می کنم سکوت من خیلی بیشتر و بهتر از بحث کردن و توافق نشان دادن می توانست برایم بهره داشته باشد. لارنس داشت با خودش حرف می زد و بحث می کرد و با این کار مقدار زیادی خودش را نشان می داد.

صفحه 165 از 249