نام کتاب: خانه کج
- پلیس.
رنگش پریده بود. «موش در تله». فکر کردم، «یک موش در تله». گفتم: به من اعتماد ندارند. چیزی به من نمی گویند.
- آه، فکر کردم پدرتان معاون اسکاتلندیارد است و....
- او هست اما اسرار اداری را فاش نمی‌کند.
برای ادای جمله بالا عمدا تابی به لحن و تن صدایم دادم. پرسید: پس شما نمی دانید چه قدر - چه - اگر...
صدایش ضعیف شد. دوباره پرسید: قصد ندارند کسی را دستگیر کنند، دارند؟
- تا آن جا که من اطلاع دارم نه. ولی شاید هم من خبر نداشته باشم.
سربازرس تاورنر گفته بود: « آنان را وادار کن. سروصداشان را درآور.» خوب حالا لارنس صدایش درآمده بود. او با عصبانیت و تندتند شروع به حرف زدن کرد: نمی دانید فشار آوردن برای گفتن و هیچ نداشتن چگونه است . یعنی آنان می آیند و می روند و پرسش می‌کنند - پرسشهایی که گویی ربطی به قضیه ندارند.
حرفش را قطع کرد. در انتظار ماندم. می خواست حرف بزند، خوب، پس بگذار حرف بزند. گفت: آن روز که سربازرس آن سؤال غیرعادی را کرد این جا بودید؟ درباره من و خانم لئونیدز؟ خیلی... عجیب است. آدم را بیچاره می کنند. کسی نمی تواند جلوی خیالات و فکر مردم را بگیرد! همه اش بدجنسی، همه اش دروغ. فقط چون او چند سال از شوهرش جوانتر است، یعنی بود. مردم خیلی بدجنس اند. خیلی وحشتناک. نمی توانم جلوی احساسات خودم را

صفحه 164 از 249