حالت غریبی در نگاهش نمایان شد: پدربزرگ آشکارا ضد اجتماعی بود!
- از چه نظر؟
- بجز درباره فعالیتهای سودبخش و پولساز به چیز دیگری فکر نمیکرد. لارنس می گوید این طرز فکر کاملا غلط است. او یکه تاز و خودپسند بزرگی بود. همه این کارها باید اتفاق می افتاد، مگر نه؟
زیرکانه گفتم: خوب، او از بین رفت دیگر.
- چه بهتر. نمیخواهم آدم بی عاطفه ای باشم ولی کسی در آن سن و سال و به آن پیری نمیتواند از زندگی لذت ببرد؟
- او لذت نمی برد؟
- نمی توانست. به هر حال وقت رفتنش بود. او....
آستیس حرفش را تمام نکرد. چون لارنس به اتاق برگشت.
لارنس چندتا کتاب را زیر و رو کرد و شروع به سروصدا راه انداختن کرد. میدیدم که از زیر چشم مواظب من است. ساعتش را نگاه کرد و گفت: آستیس لطفا سر ساعت یازده این جا باش. این چند روزه اخیر خیلی وقت تلف کرده ایم.
- چشم آقا.
آستیس لنگ لنگان به سوی در رفت و سوت زنان خارج شد.
لارنس نگاه تند دیگری به من کرد. یقین کردم تنها به اتاق برگشته بود که با من حرف بزند. به هر حال پس از باز و بسته کردن چند کتاب و گشتن به دنبال کتاب دیگری که ظاهرا گم کرده بود شروع به صبحت کرد: به کجا رسیده اند؟ |
-کی ها؟
- از چه نظر؟
- بجز درباره فعالیتهای سودبخش و پولساز به چیز دیگری فکر نمیکرد. لارنس می گوید این طرز فکر کاملا غلط است. او یکه تاز و خودپسند بزرگی بود. همه این کارها باید اتفاق می افتاد، مگر نه؟
زیرکانه گفتم: خوب، او از بین رفت دیگر.
- چه بهتر. نمیخواهم آدم بی عاطفه ای باشم ولی کسی در آن سن و سال و به آن پیری نمیتواند از زندگی لذت ببرد؟
- او لذت نمی برد؟
- نمی توانست. به هر حال وقت رفتنش بود. او....
آستیس حرفش را تمام نکرد. چون لارنس به اتاق برگشت.
لارنس چندتا کتاب را زیر و رو کرد و شروع به سروصدا راه انداختن کرد. میدیدم که از زیر چشم مواظب من است. ساعتش را نگاه کرد و گفت: آستیس لطفا سر ساعت یازده این جا باش. این چند روزه اخیر خیلی وقت تلف کرده ایم.
- چشم آقا.
آستیس لنگ لنگان به سوی در رفت و سوت زنان خارج شد.
لارنس نگاه تند دیگری به من کرد. یقین کردم تنها به اتاق برگشته بود که با من حرف بزند. به هر حال پس از باز و بسته کردن چند کتاب و گشتن به دنبال کتاب دیگری که ظاهرا گم کرده بود شروع به صبحت کرد: به کجا رسیده اند؟ |
-کی ها؟