کارآگاه بشود. خیال می کنم حق با مادر باشد. هرچه زودتر اسباب ببندد و به سوییس بفرستندش بهتر است.
- دلت برایش تنگ نمی شود؟
متکبرانه پاسخ داد: برای دختربچهای در آن سن وسال؟ البته که نه. خدای من، در این خانه محبوس بودن، محدودیت و محرومیت محض است. مادر همیشه در رفت و آمد به لندن و ملاقات با نمایشنامه نویسهاست که برایش چیزی بنویسند. یا که سروصداهای بی معنی راه میندازد. پدر خودش را میان کتابهایش زندانی کرده است. با او که حرف می زنی، اغلب، اصلا نمی شنود چه می گویی. نمی دانم چرا باید گرفتار و متحمل چنین پدر و مادری باشم. و سپس، عمو راجر... همیشه آن قدر احساساتی و آتشی است که آدم بدش می آید. خانم عمو کلمنسی روبراه است. آدم را ناراحت نمی کند. اما او هم گاهی خشک و خشن است. خاله ادیت خیلی بد نیست. اما پیر است. از وقتی سوفیا برگشته حال و هوای خانه کمی شادتر شده، گرچه او هم می تواند گاهی زیادی تند باشد. اما خانم خانه به سرکار خانم براندا کمی نامتناسب است. این طور فکر نمیکنید؟ که یک نامادری داشته باشی آن قدر جوان که بیشتر جای عمه یا خواهر بزرگترت باشد؟ یعنی اینکه آدم گیج و دیوانه می شود.
بعضی از آرزوها و خواستههایش را درک می کردم. به یاد احساسات و توقعات خودم هنگامی که به سن آستیس بودم افتادم. به یاد وحشت و نفرتم از این که کاری غیرعادی اتفاق بیفتد یا یکی از نزدیکانم از حال طبیعی و عادی خارج بشود. گفتم: درباره پدربزرگ چه، او را دوست داشتی؟
- دلت برایش تنگ نمی شود؟
متکبرانه پاسخ داد: برای دختربچهای در آن سن وسال؟ البته که نه. خدای من، در این خانه محبوس بودن، محدودیت و محرومیت محض است. مادر همیشه در رفت و آمد به لندن و ملاقات با نمایشنامه نویسهاست که برایش چیزی بنویسند. یا که سروصداهای بی معنی راه میندازد. پدر خودش را میان کتابهایش زندانی کرده است. با او که حرف می زنی، اغلب، اصلا نمی شنود چه می گویی. نمی دانم چرا باید گرفتار و متحمل چنین پدر و مادری باشم. و سپس، عمو راجر... همیشه آن قدر احساساتی و آتشی است که آدم بدش می آید. خانم عمو کلمنسی روبراه است. آدم را ناراحت نمی کند. اما او هم گاهی خشک و خشن است. خاله ادیت خیلی بد نیست. اما پیر است. از وقتی سوفیا برگشته حال و هوای خانه کمی شادتر شده، گرچه او هم می تواند گاهی زیادی تند باشد. اما خانم خانه به سرکار خانم براندا کمی نامتناسب است. این طور فکر نمیکنید؟ که یک نامادری داشته باشی آن قدر جوان که بیشتر جای عمه یا خواهر بزرگترت باشد؟ یعنی اینکه آدم گیج و دیوانه می شود.
بعضی از آرزوها و خواستههایش را درک می کردم. به یاد احساسات و توقعات خودم هنگامی که به سن آستیس بودم افتادم. به یاد وحشت و نفرتم از این که کاری غیرعادی اتفاق بیفتد یا یکی از نزدیکانم از حال طبیعی و عادی خارج بشود. گفتم: درباره پدربزرگ چه، او را دوست داشتی؟