نام کتاب: خانه کج
به حیات و زندگی و بالاخره حقیقت جالبی که برای آستیس خیلی هیجان انگیز بود یعنی ممنوعیت جشن کریسمس توسط *«الیور کرام ول»* صحبت کردیم. در پس ظاهر بداخم و عبوس آستیس مغز توانا و پویایی را یافتم. خیلی زود منشاء بدخلقی او را یافتم. او نه تنها احساس وحشت می‌کرد، بلکه حالت عجز و گریز هم در او محسوس بود. آن هم درست در دوره ای از زندگیش که می بایست در نهایت خوشی، سرگرمی و بی خبری بسر برد. گفت: من باید پس از این دوره، کلاس یازده را شروع کنم. - فعالیتهای بیشتری باید داشته باشم. خیلی سخت است که در خانه بدون پیشرفت و راکد بمانم و با بچه فاسدی مثل ژوزفین همدرس باشم. او فقط دوازده سال دارد.
- بله، اما تو که درسهای او را نمی خوانی، می خوانی؟
- البته که نه. او که ریاضیات پیشرفته یا لاتین کار نمی کند. به هر حال هیچ کس دوست ندارد یک معلم شریکی، آن هم با یک دختربچه داشته باشد.
سعی کردم غرور مردانه جریحه دار شده اش را با بیان این که ژوزفین هم در سن خودش بچه باهوش و استعدادی است آرامش بخشم.
. این طور فکر می‌کنید؟ من که تصور می‎‌کنم او خیلی موذی است. علاقه دیوانه‌واری به مسایل کارآگاهی دارد. به دوروبر می چرخد. به هرجایی سر می کشد و چیزهایی در آن دفتر سیاه و کوچک یادداشت می‌کند. این طور وانمود می کند که خیلی چیزها کشف کرده است، به هر حال دخترها نمی توانند کارآگاه شوند. من به او گفته ام که نمی تواند
Oliver Cromwell

صفحه 161 از 249