داشتم از پله پایین میآمدم. آستیس و ژوزفین از اتاق خارج شدند.
گفتم: بچه ها حالتان چطور است؟ آستیس از دیدن من یکه خورد و مؤدبانه پرسید: کاری داشتید؟
ژوزفین اعتنایی به حضور من نکرد و رفت. گفتم: می خواستم اتاق درس را ببینم.
- دیروز این جا را دیدید، ندیدید؟ این جا هنوز مثل اتاق بچههاست. مثل کودکستان، پر از اسباب بازی.
در را برایم نگه داشت تا وارد اتاق بشوم.
لارنس بران پشت میز ایستاده بود. سرش را بلند کرد و در پاسخ صبح به خیر من، کلماتی نامفهوم زیر لب گفت و با شتاب خارج شد.
- شما او را ترسانده اید. خیلی زود می ترسد.
- آستیس، دوستش داری؟
- آه، او خوب است. البته مثل یک درازگوش.
- اما معلم بدی نیست؟
- در واقع خیلی هم خوب است. خیلی معلومات دارد. قادر است شما را وادار کند رویدادها را از زوایای دیگر هم بنگرید. من هرگز نمیدانستم *«هنری هشتم»* برای *«آن بالین»* نامه های عاشقانه می نوشت. نامه های شاعرانه و عاشقانه.
چندی درباره مطالب تاریخی گفتگو کردیم. چندی درباره مطالبی از قبیل ملوانان قدیم، *«شوسر»* (شاعر انگلیسی)، مسائل سیاسی که در پس پرده جنگهای صلیبی قرار داشتند، نگرش قرون وسطی نسبت
گفتم: بچه ها حالتان چطور است؟ آستیس از دیدن من یکه خورد و مؤدبانه پرسید: کاری داشتید؟
ژوزفین اعتنایی به حضور من نکرد و رفت. گفتم: می خواستم اتاق درس را ببینم.
- دیروز این جا را دیدید، ندیدید؟ این جا هنوز مثل اتاق بچههاست. مثل کودکستان، پر از اسباب بازی.
در را برایم نگه داشت تا وارد اتاق بشوم.
لارنس بران پشت میز ایستاده بود. سرش را بلند کرد و در پاسخ صبح به خیر من، کلماتی نامفهوم زیر لب گفت و با شتاب خارج شد.
- شما او را ترسانده اید. خیلی زود می ترسد.
- آستیس، دوستش داری؟
- آه، او خوب است. البته مثل یک درازگوش.
- اما معلم بدی نیست؟
- در واقع خیلی هم خوب است. خیلی معلومات دارد. قادر است شما را وادار کند رویدادها را از زوایای دیگر هم بنگرید. من هرگز نمیدانستم *«هنری هشتم»* برای *«آن بالین»* نامه های عاشقانه می نوشت. نامه های شاعرانه و عاشقانه.
چندی درباره مطالب تاریخی گفتگو کردیم. چندی درباره مطالبی از قبیل ملوانان قدیم، *«شوسر»* (شاعر انگلیسی)، مسائل سیاسی که در پس پرده جنگهای صلیبی قرار داشتند، نگرش قرون وسطی نسبت
Chawcer<br />Ann Boleyn<br />Henry The Eighth