نام کتاب: خانه کج
بروم و هرگز کسی متوجه حضورم در آنجا نشود. این مطلب به من یادآوری می کرد که کار پلیس در آن خانه، چقدر سردرگم و پیچیده است. فقط از موارد مشکوک، انسان می‌تواند آنچه را که نیاز دارد دریابد.
تاورنر به من گفته بود «سر به سرشان بگذار، و وادارشان کن در مسیر قرار بگیرند و فکر کنند ما چیزی فهمیده‌ایم. باید وانمود کنیم در روشنایی قرار گرفته‌ایم و به چیزی مطمئن دست یافته‌ایم. به این طریق جنایتکار ما سعی می‌کند دقت کند، بیشتر محتاط باشد و زیرک تر. بنابراین ما او را می گیریم.»
بسیار خوب هنوز که جنایتکار رفتارش تغییر نکرده و واکنشی نشان نداده است.
از حمام خارج شدم. هنوز هیچ کس آنجا دیده نمی‌شد. در راهرو به راه افتادم. از جلوی نهارخوری در سمت چپ راهرو و از برابر اتاق خواب براندا و حمام که در سمت دیگر بود گذشتم. یکی از خدمتکاران در حمام مشغول کار بود. در اتاق نهارخوری بسته بود. از پشت در اتاق صدای ادیت را شنیدم که با تلفن با ماهی فروش صحبت می کرد. در انتهای راهرو پله های مارپیچ بلندی به طبقه ای دیگر منتهی می شد. می‌دانستم اتاق خواب ادیت، اتاق نشیمن او، دو تا حمام دیگر و اتاق لارنس در آن طبقه قرار دارد. در پشت این اتاقها یک ردیف پله به سوی پایین می رفت که این پله‎‌ها به اتاق بزرگی که روی اتاقهای مخصوص خدمه ساخته شده و به عنوان اتاق درس و مدرسه بکار می رفت، پایان می گرفت. از این قسمت گذشتم و به سوی اتاق درس رفتم. در پشت در این اتاق کمی درنگ کردم و صدای لارنس را

صفحه 158 از 249