که او را علاقه مند به مرگ پدر کرده باشد. فیلیپ برگشته بود تا در خانه پدر زندگی کند و سپس در اثر بمباران... راجر هم پیش پدر آمده بود... و فیلیپ اجبارا، و همیشه میدید که راجر محبوب و سوگلی پدرش است. آیا ممکن بود رخدادها این طور در او اثر گذاشته باشند که خیال کند تنها چاره، مرگ پدر است؟ به تصور اینکه برادر بزرگتر را متهم بشناسند؟ مگر نه این که راجر در اثر ورشکستگی به پول نیاز داشت؟ اگر آخرین گفتگوی راجر و پدرش را و پیشنهاد کمک پدر را ندیده بگیریم، امکان نداشت فیلیپ دست به این عمل بزند به گمان این که انگیزه در مورد راجر آنقدر قوی است که فورا مورد سوءظن قرار میگیرد؟ آیا تعادل روحی و عقلی فیلیپ در شرایطی بود که او را مضطرب کرده و به قتل وادارش کند؟ آن قدر به خود مشغول بودم که چانهام را با تیغ بریدم. با خود گفتم: لعنت بر شیطان. دارم چه فکری میکنم؟ دارم قتل را به گردن پدر سوفیا میاندازم. چه جالب! مسلماً این آن چیزی نبود که سونیا از من خواست برایش به این جا بیایم. یا این که... بود؟ اگر ذره ای به پدر سوءظن داشت، پس چیزی در پس تقاضای سونیا احساس میشد. و در صورتی که مسئله راست از آب در میآمد... سوفیا هرگز به ازدواج با من رضایت نمیداد. و حالا این سوفیا بود. سوفیای روشنفکر و با شهامت. میخواست حقیقت را بداند... تا وقتی که مطمئن نمیشد، این وضع، سدی بزرگ و همیشگی بین ما بوجود می آورد. آیا درخواست او به این معنی نبود که
«ثابت کن این چیز وحشتناکی که من گمان میکنم، حقیقت ندارد... و اگر دارد... پس به من ثابت کن، تا به این راز وحشتناک پی ببرم و توان روبرو شدن با آن را پیدا کنم!»؟
«ثابت کن این چیز وحشتناکی که من گمان میکنم، حقیقت ندارد... و اگر دارد... پس به من ثابت کن، تا به این راز وحشتناک پی ببرم و توان روبرو شدن با آن را پیدا کنم!»؟