نام کتاب: خانه کج
کلمنسی با من حرف زده بود. (یا من با او صحبت کرده بودم؟) ماگدا برایم صحبت کرده بود. یعنی به خیال خودش مرا تماشاچی و شنونده یکی از نمایش‎‌هایش به حساب آورده بود. سوفیا طبعا با من حرف می‌زد. حتی «نَه‌نِه» هم برایم حرف زده بود. آیا از این گفتگوها و حرف زدن‌ها چیزی دستگیرم شده بود؟ آیا کلمه یا عبارت قابل توجهی در آنها وجود داشت؟ آیا مدرک بیشتری از آن شیوه بیهوده که پدرم آنقدر به آن اصرار داشت به دست می‌آمد؟ من که نمی‌توانستم به چیزی پی ببرم.
تنها شخصی که مطلقاً به صحبت با من روی هیچ موضوعی علاقه نشان نداده بود، فیلیپ بود. آیا این کمی غیرعادی نبود؟ او دیگر اکنون باید می‌پذیرفت که من قصد دارم با دخترش ازدواج کنم. طوری وانمود می‌کرد که گویی وجود مرا در آن خانه حس نمی‌کند. آشکارا از حضور من در آن جمع خانوادگی ناراحت شد. ادیت دوهاویلند از سوی او از من پوزش خواست و گفت: «این فقط خلق و خوی اوست، کاری نمی‌توان کرد.» ادیت به فیلیپ علاقه نشان می‌داد، چرا؟
در باره پدر سوفیا با خود فکر کردم. او در همه حال یک فرد منزوی بود. او فرزند بدخلق و حسود خانه بود. خودش را تنها حس کرده و به دنیای کتاب پناه برده بود. دنیای تاریخ روزگار گذشته. آیا مطالعه و تحقیق خشک و حفظی، شور و حال و احساسش را از بین نبرده بود؟ این مدرک ضعیف که او بخواهد... با مرگ پدر صاحب ثروت بیشتری بشود متقاعدکننده نبود... یک لحظه هم فکر نمی‌کردم که فیلیپ پدرش را بکشد، به این سبب که خودش آن قدر که دلش می‌خواهد، مال و ثروت ندارد. اما یک انگیزه کاملا روانی و رفتاری امکان داشت

صفحه 154 از 249