نام کتاب: خانه کج
هم خوشش نیامد!
سوفیا گفت: شما و پدر هم همین طور.
- البته ما هم ناراحت شدیم. طبیعتا، ولی ادیت از همه بیشتر. عزیزم من از نگاه کردنش به براندا می فهمیدم.
سوفیا گفت: حالا دیگر مادر....
ماگدا نگاه تند و لوس و نسبتا خشنی به او انداخت و بی اعتنا به بی‌ربطی محتوای حرف‌هایش ادامه داد: تصمیم گرفته‌ام حتما ژوزفین را به مدرسه بفرستم.
- ژوزفین را؟ به مدرسه دولتی؟
- بله، به سوییس و به یک مدرسه عمومی. فردا قصد دارم در این باره تحقیق کنم. واقعا باید او را از اینجا و از این محیط دور کرد. او را به خارج می‌فرستم. خیلی خیلی برایش زیان بار است که به این موضوع وحشتناک بپیچد و با آن مشغول باشد. او کاملا از این پیش آمد بیمار شده است. آنچه برایش مفید است، وجود یک بچه هم سن و سال خودش است. که آن‌هم در مدرسه میسر است. من همیشه نظرم این بوده است.
سوفیا با ملایمت گفت: پدربزرگ دوست نداشت او به مدرسه برود. خیلی مخالف بود.
? آن پیر عزیز، دوست داشت ما همه زیر نظرش باشیم. افراد سالخورده اغلب به این شکل خودخواه می شوند. بچه باید میان بچه های دیگر باشد. سوییس خیلی جای سالم و امنی است . آب و هوای خوب، ورزش‌های زمستانی و غذاهای خیلی بهتر از غذاهایی که ما این جا می خوریم؟

صفحه 151 از 249