نام کتاب: خانه کج
مادرشان بیش از مداخله نکردن آنان رنج می‌برند.
درست است. می‌دانی تا پیش از این که از خارج برگردم متوجه این نکته نبودم. آنان زوج عجیبی هستند. پدر در دنیایی از کتاب‌های تاریخ و تاریخ گذشته زندگی می‌کند. و مادر با ساعت‌های خوب و زیبایی که صحنه‌ها را می‌آفرینند. امشب این انجمن خانوادگی را مادر ترتیب داده بود. بی‌نتیجه. نیازی به این گردهمایی نبود. او فقط دوست داشت یک انجمن خانوادگی را به نمایش درآورده باشد. او از خانه نشستن خسته می‌شود. ناچار سعی می‌کند نمایشی ترتیب بدهد.
در این لحظه به فکرم رسید ممکن است، مادر سوفیا خیلی ظریف پدرشوهرش را مسموم کند، تا یک درام جنایی دست اول که خودش نقش اول آن را داشته باشد، بوجود بیاورد.
فکر سرگرم کننده ای بود! خود را منصرف کردم. اما... کمی ناراحت بودم.
سوفیا گفت: باید همیشه مراقب مادر بود. هرگز نمی فهمی فصد چه کاری را دارد؟
خیلی جدی گفتم: سوفیا خانواده را فراموش کن.
- سعی می‎‌کنم، اما در حال حاضر برایم مشکل است. چقدر در قاهره راحت بودم که همه شان را فراموش کرده بودم.
به یاد آوردم که سوفیا هرگز از خانه و خانواده‌اش حرف نمی زد. پرسیدم:
- و هیچ وقت حرف آنها را نمی زدی؟ چون ترجیح می‌دادی آن‌ها را فراموش کنی؟
- این طور فکر می‌کنم. همه ما، بیش از حد پا توی کفش یکدیگر

صفحه 148 از 249