اولی براندا لئونیدز بود. در یک کت چین چیلای خاکستری رنگ که گربه وار و دزدانه میرفت. ناگهان با سروصدا از روی شاخه ای لغزید.
از برابر پنجره که میگذشت چهرهاش را دیدم. نیم لبخندی بر لب داشت. لبخند کجی که در طبقه بالا هم دیده بودم. لحظه ای بعد، لارنس بران هم باریک و جمع و جور، بر روی شاخه ای لغزید و گریخت. فقط میتوانم آنان را این طور توصیف کنم که مانند دو رفیق در حال گشتوگذار نبودند. بلکه چیزی مرموز در آنان که به اشباح میماندند، حس میشد. نمی دانم زیر پای براندا بود یا لارنس که ترکهای شکست. با افکاری مغشوش و متفرق پرسیدم: ژوزفین کجاست؟
او اخمهایش را درهم کشید و گفت: شاید با آستیس بالا، در اتاق درس باشد. چارلز، از بابت آستیس نگرانم.
- چرا؟
- رفتار معنی دار و عجیب و غریبی میکند. این بچه از وقتی که فلج شده، خیلی عوض شده است، نمیفهمم در مغزش چه میگذرد. گاهی انگار از همه ما متنفر است.
- حالش بهتر می شود. این هم دوره ای است که باید بگذرد.
- بله، من هم همین طور فکر میکنم، ولی با این وجود نگرانم.
- چرا؟
- از این که پدر و مادر اصلا به او توجه ندارند. انگار آنها پدر و مادر آستیس نیستند.
- شاید این رفتار بهتری باشد. اغلب بچهها از مداخله کردن پدر و
از برابر پنجره که میگذشت چهرهاش را دیدم. نیم لبخندی بر لب داشت. لبخند کجی که در طبقه بالا هم دیده بودم. لحظه ای بعد، لارنس بران هم باریک و جمع و جور، بر روی شاخه ای لغزید و گریخت. فقط میتوانم آنان را این طور توصیف کنم که مانند دو رفیق در حال گشتوگذار نبودند. بلکه چیزی مرموز در آنان که به اشباح میماندند، حس میشد. نمی دانم زیر پای براندا بود یا لارنس که ترکهای شکست. با افکاری مغشوش و متفرق پرسیدم: ژوزفین کجاست؟
او اخمهایش را درهم کشید و گفت: شاید با آستیس بالا، در اتاق درس باشد. چارلز، از بابت آستیس نگرانم.
- چرا؟
- رفتار معنی دار و عجیب و غریبی میکند. این بچه از وقتی که فلج شده، خیلی عوض شده است، نمیفهمم در مغزش چه میگذرد. گاهی انگار از همه ما متنفر است.
- حالش بهتر می شود. این هم دوره ای است که باید بگذرد.
- بله، من هم همین طور فکر میکنم، ولی با این وجود نگرانم.
- چرا؟
- از این که پدر و مادر اصلا به او توجه ندارند. انگار آنها پدر و مادر آستیس نیستند.
- شاید این رفتار بهتری باشد. اغلب بچهها از مداخله کردن پدر و