است.
لحظه ای مرا برانداز کرد و ادامه داد: تجربه سختی برای سوفیا شد. خیلی ناراحتم که خاطره تلخی در جوانی برایش بوجود آمد. من همه شان را دوست دارم. راجر، فیلیپ، و حالا سوفیا، آستیس و ژوزفین را. همه این بچه های عزیز را. بچه های خواهرم، بله همه را خیلی دوست دارم.
استوار ایستاد و به تندی افزود:
- اما توجه کن، متوجه این بت پرستی من باش.
ناگهان از اتاق بیرون رفت. و من احساس کردم او از گفتن جمله آخرش مقصودی داشت.
سونیا گفت: اتاقت آماده است.
سپس به کنارم آمد و هردو به تماشای باغ ایستادیم. آسمان تیره و هوا خفه بود. درختان برگ ریخته و برهنه، با باد میرقصیدند. سوفیا رشته فکرم را پاره کرد و گفت: هوا چقدر دلگیر است.......
میخواستم چیزی بگویم که متوجه هیکل یک نفر و بلافاصله سایه نفری دیگر شدم که از حاشیه باغ و کنار دیوار گذشتند. هردو خاک آلود و در آن هوای گرفته و تار وهم انگیز و اسرارآمیز مینمودند.
لحظه ای مرا برانداز کرد و ادامه داد: تجربه سختی برای سوفیا شد. خیلی ناراحتم که خاطره تلخی در جوانی برایش بوجود آمد. من همه شان را دوست دارم. راجر، فیلیپ، و حالا سوفیا، آستیس و ژوزفین را. همه این بچه های عزیز را. بچه های خواهرم، بله همه را خیلی دوست دارم.
استوار ایستاد و به تندی افزود:
- اما توجه کن، متوجه این بت پرستی من باش.
ناگهان از اتاق بیرون رفت. و من احساس کردم او از گفتن جمله آخرش مقصودی داشت.
سونیا گفت: اتاقت آماده است.
سپس به کنارم آمد و هردو به تماشای باغ ایستادیم. آسمان تیره و هوا خفه بود. درختان برگ ریخته و برهنه، با باد میرقصیدند. سوفیا رشته فکرم را پاره کرد و گفت: هوا چقدر دلگیر است.......
میخواستم چیزی بگویم که متوجه هیکل یک نفر و بلافاصله سایه نفری دیگر شدم که از حاشیه باغ و کنار دیوار گذشتند. هردو خاک آلود و در آن هوای گرفته و تار وهم انگیز و اسرارآمیز مینمودند.