نام کتاب: خانه کج
گوشه گیر شد و به کتاب پناه برد. به اکتشافات و رویدادهای دنیای گذشته و تاریخ. یقین دارم... او رنج می برد. بچه‌ها همه رنج می‌برند.
مکثی کرد و دوباره شروع کرد: می‌خواهم بگویم فیلیپ همیشه به راجر حسادت می کند. و گمان می‌کنم خودش هم نمی‌داند که حسادت می‌کند. اما فکر می‌کنم این که راجر شکست خورده،... آه درست نیست این را شکست بنامیم و حتم دارم که دست کم خودش این طور فکر نمی‌کند... اما گمان می‌کنم فیلیپ آنقدرها هم از این وضع ناراحت نیست.
به منظور شما این است که او از این که برادرش ورشکست شده خوشحال است؟
خانم دوهاویلند با اخم گفت: بله، دقیقا. خیلی ناراحت شدم که او بی‌درنگ پیشنهاد کمک نکرد.
- چرا باید می‌کرد؟ بعلاوه راجر همیشه کارها را خراب می‌کند، او فرد عاقل و بالغی است. فرزند هم ندارد. اگر بیمار بود با احتیاج واقعی داشت، البته خانواده می‌بایست کمکش کنند. ولی شک ندارم که راجر ترجیح می‌دهد شخصا و تماما از نو شروع کند و روی پای خود بایستد.
- آه! البته. او این طور می‌پسندد. فقط نگران کلمنسی است. و کلمنسی موجود خارق‌العاده ای است. او اصلا مقید راحتی و آسایش نیست. از تمام وسایل زندگی فقط یک فنجان داشته باشد که با آن چای بخورد، کافی است. یعنی که زیادی متجدد و امروزی است. نه احساس و تعصبی نسبت به گذشته و گذشته ها دارد و نه مقید زیبایی

صفحه 145 از 249