نام کتاب: خانه کج
- پس شما فکر می‌کنید کار آن‌هاست؟
کلمنسی شانه‌اش را بالا انداخت. لحظه‌ای درنگ کرد تا به صداهای خارج از اتاق گوش کند. به هرحال از اتاق خارج شد. و در همین وقت ادیت دوهاویلند به اتاق وارد شد. مستقیما به سوی من آمد و گفت: می‌خواهم با تو حرف بزنم.
گفته پدرم را به یاد آوردم. آیا این....
اما ادیت داشت حرف می‌زد: امیدوارم برداشت‌های غلطی نکرده باشی. منظورم فیلیپ است. فیلیپ را سخت می شود درک کرد. شاید او به نظر تو سرد و بی‌تفاوت می‌رسد. ولی این طور نیست. این فقط یک عادت است. نمی‌تواند خودش را عوض کند.
- من هم همین طور فکر می‌کنم.
حرفم را برید و گفت: درست هم اکنون ... در باره راجر. ولی فیلیپ واقعا برای از دست رفتن پول تاسفی نمی‌خورد. هرگز آدم خسیس و لئیمی نیست. او خیلی عزیز و دوست داشتنی است. همیشه عزیز و گرامی بوده است و همه دوستش داشته‌اند. اما... اما امیدوارم در رفتارش تجدیدنظر کند.
فکر می‌کنم سهمی از این خلق و خوی او به این مربوط می شود که او بچه دوم خانواده است. اغلب بچه های دوم، یک چیزیشان می‌شود... احساس ضعف و ناتوانی می‌کنند. او بی نهایت به پدرش علاقه مند بود. البته همه بچه‌ها اریستاد را خیلی دوست داشتند و او هم به همه شان علاقه‌مند بود. ولی راجر عشق و غرور ویژه او بود. فرزند ارشد بودن،... بچه اول بودن. و من فکر می‌کنم فیلیپ این رفتار را حس می‌کرد. زیرا یک باره خودش را کنار کشید و در خود شد.

صفحه 144 از 249