نام کتاب: خانه کج
- شما نمی توانید از خودتان یک شخصیت بسازید. او یک شخصیت بود.
- برای راجر بیش از حد یک شخصیت بود. راجر شیفته او بود. می‌خواست کاری را که او دوست داشت بکند. می خواست آن فرزندی باشد که پدرش می‌خواست، اما نمی‌توانست. پدرش مؤسسه تهیه مواد غذایی را برای او و مخصوص او دایر کرد. برای آن پیرمرد این کار غرور و سربلندی بود. از این کار لذت می برد. و راجر سعی می‌کرد زیر نظر پدرش مؤسسه را اداره کند اما توانایی های لازم را نداشت. در کارهای تجارتی، راجر،... بله، باید بگویم راجر یک ابله است. و این قلبش را شکست. سال‌هاست که راجر بیچاره این کار است. تلاش می‌کند از دیوار صاف بالا برود. ایده‌های ناگهانی عالی پیدا می‌کند... اما همیشه برنامه‌هایش بدتر از بد از آب در می‌آید. خیلی وحشتناک است که شما هرسال شکست بخورید. شما نمی‌دانید او چقدر بدبختی کشیده است، من می‌دانم.
لحظه‌ای در خود فرو رفت و دوباره رو به من کرد و گفت: شما فکر می‌کنید که... شما به پلیس گفتید شاید راجر پدرش را کشته باشد... برای پول! نمی‌دانید این فکر چقدر غیرعادی و مسخره است!
با فروتنی گفتم: می‌فهمم.
- وقتی راجر دید نمی‌تواند جلوی ورشکستگی را بگیرد و سروصدا باید که بلند شود، سرانجام عوض شد. بله، تصمیمش را گرفت. او نگران فهمیدن پدرش بود و نه برای چیز دیگر. در انتظار زندگی تازه ای بود که قصد داشتیم ترتیبش را بدهیم.
- می‌خواستید به کجا بروید؟

صفحه 141 از 249