نام کتاب: خانه کج
یک صحنه برای ماگدا که نمایشنامه‌هایش را در آن اجرا کند. فهمیدید امروز ما چه می‌کردیم؟ پرده دوم... انجمن خانوادگی. ماگدا ترتیبش را داده بود. خیلی بی‌معنی بود. چیزی نبود که بتوانیم در آن باره بحث کنیم. کاری است که شده... تمام.
نه تنها غمی در لحن او وجود نداشت، بلکه تا حدودی احساس رضایت، احساس می‌شد، نظرم را جلب کرد.
او بی‌صبرانه گفت: متوجه هستید؟ بالاخره ما... آزاد شدیم! نمی‌دانید که راجر سال‌ها چقدر بدبخت بوده. سال‌ها. او اصلا استعداد و شم تجارت ندارد. چیزهایی مثل اسب، گاو و کار در مزرعه را دوست دارد. ولی او پدرش را می‌پرستید...همه‌شان او را خیلی دوست داشتند. و این عیب و گرفتاری این خانواده است و تعداد زیاد آنان. نمی‌گویم پیرمرد یک حاکم بود یا کسی که مستبدانه رفتار می‌کرد، با این که همه را به بند می‌کشید و امرونهی می‌کرد. نه، او اهل این کارها نبود. به آنان پول، ثروت و آزادی می‌داد و همه هم خود را فدایی او می‌دانستند.
- عیبی در این کار هست؟
- یقین دارم که هست. فکر می کنم وقتی بچه های شما بزرگ می‌شوند باید آنها را رها کنید. از آنان جدا بشوید. خودتان را دست کم بگیرید و وادارشان کنید فراموشتان کنند و به برنامه‌های دلخواه خودشان برسند.
- وادارشان کنیم؟ این یک کمی مشکل است، نیست؟ فکر نمی کنید جبر و فشار به همان اندازه بد باشد؟
- اگر او از خودش چنان شخصیتی نساخته بود....

صفحه 140 از 249