راجر دست در دست فیلیپ انداخت و گفت: فیل، تو مثل سنگی، خونسرد و بی تفاوت، حتی نسبت به چنین امری!
برادرها از اتاق خارج شدند و ماگدا نیز به دنبال آنان رفت. سوفیا هم گفت باید به اتاقی که برای من درنظر گرفته شده برسد.
ادیت دو هاویلند نیز برخاست و شروع به جمع کردن بافتنیاش کرد. نگاهش را به من دوخت. نگاهی که رنگ هراس داشت. انگار میخواست چیزی به من بگوید، اما تصمیمش را عوض کرد. آهی کشید و در پی دیگران از در خارج شد.
کلمنسی کنار پنجره ایستاده بود و باغ را تماشا می کرد. نزد او رفتم و کنارش ایستادم و شروع به تماشا کردم. او رو به من کرد و گفت: خدا را شکر که تمام شد.
و با بی میلی افزود: اینجا چه اتاق چرندی است!
- از این اتاق خوشتان نمی آید؟
- نمی توانم نفس بکشم. در این اتاق همیشه بوی گلهای پژمرده و بوی خاک و گرد و غبار می آید.
نظرش را درباره آن اتاق قبول نداشتم اما به منظورش پی بردم. آن اتاق کاملا در دل ساختمان قرار داشت، خفه و دلگیر بود.
اتاق با سلیقه ای زنانه و پر از اثاثیه بود. آرام و کم نور بود و هوا در آن وزش نداشت. جایی نبود که انسان بتواند زمانی طولانی در آن احساس راحتی کند. و اتاقی نبود که بتوانی برای استراحت در آن بنشینی و پا روی پا بیندازی و سیگار بکشی. به هر حال هرچه بود، من آن را به اتاق سرد و بی روح کلمنسی در طبقه بالا ترجیح میدادم. کلمنسی نگاهی به اطراف کرد و گفت: اینجا مثل تماشاخانه است.
برادرها از اتاق خارج شدند و ماگدا نیز به دنبال آنان رفت. سوفیا هم گفت باید به اتاقی که برای من درنظر گرفته شده برسد.
ادیت دو هاویلند نیز برخاست و شروع به جمع کردن بافتنیاش کرد. نگاهش را به من دوخت. نگاهی که رنگ هراس داشت. انگار میخواست چیزی به من بگوید، اما تصمیمش را عوض کرد. آهی کشید و در پی دیگران از در خارج شد.
کلمنسی کنار پنجره ایستاده بود و باغ را تماشا می کرد. نزد او رفتم و کنارش ایستادم و شروع به تماشا کردم. او رو به من کرد و گفت: خدا را شکر که تمام شد.
و با بی میلی افزود: اینجا چه اتاق چرندی است!
- از این اتاق خوشتان نمی آید؟
- نمی توانم نفس بکشم. در این اتاق همیشه بوی گلهای پژمرده و بوی خاک و گرد و غبار می آید.
نظرش را درباره آن اتاق قبول نداشتم اما به منظورش پی بردم. آن اتاق کاملا در دل ساختمان قرار داشت، خفه و دلگیر بود.
اتاق با سلیقه ای زنانه و پر از اثاثیه بود. آرام و کم نور بود و هوا در آن وزش نداشت. جایی نبود که انسان بتواند زمانی طولانی در آن احساس راحتی کند. و اتاقی نبود که بتوانی برای استراحت در آن بنشینی و پا روی پا بیندازی و سیگار بکشی. به هر حال هرچه بود، من آن را به اتاق سرد و بی روح کلمنسی در طبقه بالا ترجیح میدادم. کلمنسی نگاهی به اطراف کرد و گفت: اینجا مثل تماشاخانه است.