نام کتاب: خانه کج
راجر با حرارت از روی پشتی ای که نشسته بود، برخاست و گفت: فیلیپ به تو می‌گویم که هیچ موضوع سری و پنهانی‌ای در کار نیست! تمام دنیا فردا، پس فردا باخبر خواهند شد.
سپس به من نزدیک شد. دست‌هایش را دوستانه روی شانه‌هایم گذاشت و گفت: شما همه چیز را می‌دانی. امروز صبح آنجا بودی.
ماگدا داد زد: بگو ببینم اسکاتلندیارد چه شکلی است؟ یک میز، یک میز کار؟ چند تا صندلی؟ پرده‌هایش چه شکلی است؟ فکر می‌کنم گل هم در اتاق‌هایش نباشد. یک *«دیکتافون»*؟
سونیا گفت:
- مادر کوتاه کن. مگر دستور نداده‌ای صحنه و دکور اسکاتلندیارد را برایت تهیه کنند؟
ماگدا گفت: خیلی شبیه داستان‌های پلیسی است. نمایشنامه «ادیت تامپسون» یک نمایشنامه روانی است. یا یک داستان روان شناسی ترسناک است... فکر می‌کنی کدام بهتر باشد؟
فیلیپ به تندی از من پرسید: امروز آنجا بودی؟ چرا؟... آه، البته چون پدرت...!
اخم‌هایش به هم رفت. بیشتر از هر وقت دیگر احساس کردم، حضورم در آن جمع خوش آیند نیست. اما سوفیا با دست‌هایش محکم مرا نگه داشته بود. کلمنسی یک صندلی پیش کشید و گفت: بفرمایید. نگاهی از امتنان به او کردم و نشستم.
خانم دوهاویلند که ظاهرا دنباله بحث و صحبتشان را می‌گرفت،
Dictaphone<br />ماشین ضبط سخن و پخش آن

صفحه 136 از 249