وقتی من و سوفیا وارد اتاق شدیم، آنان حرفشان را قطع کردند و به ما خیره شدند. همهشان حضور داشتند. فیلیپ روی مبل مابین پنجرهها نشسته بود. چهره خوش حالتش در هاله ای از برودت و خشونت فرورفته بود. مانند دادستانی بود که می خواهد حکم را بخواند. راجر روی مخده بزرگی نزدیک بخاری نشسته بود. او با موهایش بازی می کرد و آنها را بالای سرش مرتب میکرد. سرخ شده بود، شاید بحث کرده بود. کلمنسی پشت سر او و بالادستش نشسته بود. اندام باریکش برای آن مبل بسیار بزرگ، خیلی کوچک به نظر میرسید. به کسی نگاه نمیکرد. انگار سرگرم مطالعه تابلوهای روی دیوار بود. ادیت استوار و راست روی یکی از صندلیهای مخصوص پدربزرگ نشسته بود. لبهایش را جمع و جور کرده بود و با نیرویی باورنکردنی، تند تند چیزی میبافت. زیباترین و دیدنیترین منظره در اتاق ماگدا و آستیس بودند. مثل پرترهای اثر «کنیزبورگ» با هم روی کاناپهای نشسته بودند. آن پسر سبزه خوش سیما، عبوس - و در کنارش ماگدا ملکه عمارت سه شیروانی، در حالی که یک دستش را روی دسته کاناپه انداخته بود و کفش خانگی زردوزی و زیبای او خارج از پای کوچکش در جلوی او قرار داشت.
فیلیپ با اخم گفت: سوفیا، متاسفم. ما داریم در باره مسایل خانوادگی حرف می زنیم. میلهای بافتنی خانم دوهاویلند در دستش صدا کرد. خودم را آماده کردم پوزش بخواهم و از اتاق خارج شوم. اما سوفیا پیشدستی کرد و مصرانه گفت: من و چارلز قصد داریم با هم ازدواج کنیم. من میل دارم او هم در این جمع حضور داشته باشد.
راجر داد زد: لعنت بر شیطان! چرا نباشد؟
فیلیپ با اخم گفت: سوفیا، متاسفم. ما داریم در باره مسایل خانوادگی حرف می زنیم. میلهای بافتنی خانم دوهاویلند در دستش صدا کرد. خودم را آماده کردم پوزش بخواهم و از اتاق خارج شوم. اما سوفیا پیشدستی کرد و مصرانه گفت: من و چارلز قصد داریم با هم ازدواج کنیم. من میل دارم او هم در این جمع حضور داشته باشد.
راجر داد زد: لعنت بر شیطان! چرا نباشد؟