نام کتاب: خانه کج
- تو نمی‌خواهی او براندا باشد، می‌خواهی؟
چه می توانستم بگویم... نه، به راستی نمی‌توانستم بگویم. «بله، امیدوارم آن شخص براندا باشد.» چرا نمی‌توانستم؟ درست این احساس را داشتم که براندا یکه و تنها در یک جبهه، و دشمنی همگانی خانواده توانای لئونیدز در برابر او در جبهه مقابل. احساس مروت و مردانگی، احساس در برابر طرف ضعیف‌تر؟ در برابر شخص بی‌دفاع؟ نشستن او را، در آن لباس سیاه گران‌بهای عزا، روی آن کاناپه به یاد می‌آوردم. لحن نومیدانه‌اش را... هراس چشمانش را! ناگهان «نَه‌نِه» از ظرفشویی برگشت. نمی‌دانم رشته صحبت ما را حدس زده بود یا نه.
برای منصرف کردن ما گفت: راجع به قتل و این چیزها حرف می‌زنید؟ من که می‌گویم فراموش کنید. آن را به پلیس واگذار کنید. این کار آنان است، نه شما.
- آه، «نَه‌نِه».
- درک نمی‌کنی که یکی در این خانه قاتل است......
- این درست نیست، با شما هم عقیده نیستم. آیا در جلویی همیشه باز نیست؟ همه در و پنجره‌ها باز نیستند؟ جایی قفل و بند است... این وضع خانه، راهزن‌ها و دزدها را به داخل نمی‌طلبد؟
- این که دزد نبوده، چیزی دزدیده نشده، بعلاوه چرا باید یک دزد کسی را با سم به قتل برساند؟
- خانم سوفیا، من نگفتم دزد آمده، فقط گفتم همه درها همیشه باز هستند. هرکسی می تواند از بیرون داخل خانه شود. اگر از من می‌پرسید کمونیست‌ها بوده‌اند.
«نَه‌نِه» با رضایت سر تکان داد. سوفیا گفت:
- لعنت بر شیطان. چرا توی این دنیا کمونیست‌ها بخواهند پدربزرگ

صفحه 133 از 249