که همیشه درباره هر چیزی سؤال می کند گفت: چرا روی شیشه نوشته قطره چشم به خورده نشود، پدربزرگ لبخندی زد و گفت: اگر براندا روزی اشتباهاً به جای انسولین به من قطره چشم تزریق کند، فکر میکنم نفسی میکشم و کبود میشوم و بعد، میمیرم. میدانی، برای این که قلبم خیلی قوی نیست. پس ما باید مراقب باشیم براندا بجای انسولین ایزراین به من تزریق نکند، مگر نه؟
سوفیا کمی درنگ کرد و سپس گفت: ما همه گوش میکردیم. همه شنیدیم!
فهمیدم. احساسی ضعیف از ذهنم گذشت که محتاج اطلاعات بیشتری بود. و اکنون این طور به مغزم خطور میکرد که لئونیدز پیر دقیقا خودش آن جوهر آبی را برای مرگ خود تهیه دیده بود. یعنی قاتل مجبور نبود برنامه بریزد و یا نقشه و حیلهای بیندیشد. راهی ساده برای مرگ توسط خود مقتول پیشنهاد شده بود.
نفس عمیقی کشیدم. سوفیا فکرم را خواند. گفت: بله، وحشتناک است، نیست؟
آهسته گفتم: یک چیز مرا تکان می دهد.
- خوب؟
- که حق با تو است. این شخص نمیتواند براندا باشد. او نمیتواند به آن نحو عمل کند. در حالی که شما همه حرفها را گوش کردید... و همه را به یاد دارید، او نمیتوانسته چنین کاری بکند.
- نمیدانم چه بگویم. فقط میدانم گاهی در بعضی موارد گیج و حواس پرت است. نمیدانم حرفهایش یادت هست یا نه.
- نه آن قدر گیج. نه، او نمیتواند براندا باشد.
سوفیا کمی درنگ کرد و سپس گفت: ما همه گوش میکردیم. همه شنیدیم!
فهمیدم. احساسی ضعیف از ذهنم گذشت که محتاج اطلاعات بیشتری بود. و اکنون این طور به مغزم خطور میکرد که لئونیدز پیر دقیقا خودش آن جوهر آبی را برای مرگ خود تهیه دیده بود. یعنی قاتل مجبور نبود برنامه بریزد و یا نقشه و حیلهای بیندیشد. راهی ساده برای مرگ توسط خود مقتول پیشنهاد شده بود.
نفس عمیقی کشیدم. سوفیا فکرم را خواند. گفت: بله، وحشتناک است، نیست؟
آهسته گفتم: یک چیز مرا تکان می دهد.
- خوب؟
- که حق با تو است. این شخص نمیتواند براندا باشد. او نمیتواند به آن نحو عمل کند. در حالی که شما همه حرفها را گوش کردید... و همه را به یاد دارید، او نمیتوانسته چنین کاری بکند.
- نمیدانم چه بگویم. فقط میدانم گاهی در بعضی موارد گیج و حواس پرت است. نمیدانم حرفهایش یادت هست یا نه.
- نه آن قدر گیج. نه، او نمیتواند براندا باشد.