کسی... کسی در این خانه که من میبینمش و هرروز با او حرف میزنم یک قاتل، یک آدم بی رگ و یک جانی حسابگر است.
نمیدانستم چه بگویم به شخصی مانند سوفیا نمیتوانستم خاطرجمعی ها و دلداریهای ظاهری و بی معنی بدهم.
سوفیا گفت: اگر فقط آدم میدانست....
- بدی اش هم این است.
- میدانی از چه می ترسم؟ می ترسم هرگز نفهمیم چه کسی این کار را کرده است.
خیلی خوب درک میکردم چه میگوید. و من هم فکر میکردم ممکن است هرگز چیزی کشف نشود. یعنی کشف نشود چه کسی لئونیدز پیر را کشته است. به یاد نکتهای افتادم که میخواستم به دلیل اهمیتی که برایم داشت با سوفیا در میان بگذارم. گفتم: سوفیا بگو بدانم چند نفر در خانه از وجود قطره چشم خبر داشتند؟ منظورم این است که، یک- چند نفر خبر داشتند که او از این قطره استفاده میکند، دو- چند نفر می دانستند آن قطره سمی است و چه مقدار اگر مصرف شود کشنده است؟
- نمیدانم به چه فکر میکنی اما این کاری برای ما انجام نمیدهد. چون ما همه میدانستیم.
-خوب، تصور میکنم به طور کلی، بله. اما نه دقیقاً و مشروحا که....
- ما همه چیز را مفصلاً میدانستیم. یک روز بعدازظهر، بعد از نهار، برای صرف قهوه همه بالا، پیش پدربزرگ بودیم. دوست داشت همه خانواده دوروبرش باشند. آن روز چشمهایش خیلی ناراحت بود. براندا قطره را آورد و یک قطره در هر چشم پدربزرگ ریخت. و ژوزفین
نمیدانستم چه بگویم به شخصی مانند سوفیا نمیتوانستم خاطرجمعی ها و دلداریهای ظاهری و بی معنی بدهم.
سوفیا گفت: اگر فقط آدم میدانست....
- بدی اش هم این است.
- میدانی از چه می ترسم؟ می ترسم هرگز نفهمیم چه کسی این کار را کرده است.
خیلی خوب درک میکردم چه میگوید. و من هم فکر میکردم ممکن است هرگز چیزی کشف نشود. یعنی کشف نشود چه کسی لئونیدز پیر را کشته است. به یاد نکتهای افتادم که میخواستم به دلیل اهمیتی که برایم داشت با سوفیا در میان بگذارم. گفتم: سوفیا بگو بدانم چند نفر در خانه از وجود قطره چشم خبر داشتند؟ منظورم این است که، یک- چند نفر خبر داشتند که او از این قطره استفاده میکند، دو- چند نفر می دانستند آن قطره سمی است و چه مقدار اگر مصرف شود کشنده است؟
- نمیدانم به چه فکر میکنی اما این کاری برای ما انجام نمیدهد. چون ما همه میدانستیم.
-خوب، تصور میکنم به طور کلی، بله. اما نه دقیقاً و مشروحا که....
- ما همه چیز را مفصلاً میدانستیم. یک روز بعدازظهر، بعد از نهار، برای صرف قهوه همه بالا، پیش پدربزرگ بودیم. دوست داشت همه خانواده دوروبرش باشند. آن روز چشمهایش خیلی ناراحت بود. براندا قطره را آورد و یک قطره در هر چشم پدربزرگ ریخت. و ژوزفین