نام کتاب: خانه کج
«نَه‌نِه» با ناراحتی گفت: دارد پشت درها گوش می‌دهد. و یا دارد در آن دفترچه سیاه مسخره که همیشه همراهش است چیز می‌نویسد. او باید می‌رفت مدرسه و با بچه‌های هم سال خودش بازی می‌کرد. من این را به خانم در هاویلند گفتم. و ایشان هم موافق هستند... اما آقا می‌گفت برایش بهتر است در خانه باشد.
- تصور می‌کنم خیلی به او علاقه دارد.
- بله آقا، او به همه علاقه داشت.
با تعجب به او نگاه کردم و در حیرت بودم که چرا علاقه فیلیپ به بچه‌هایش در گذشته بوده است. «نَه‌نِه» متوجه تعجب من شد و گفت: وقتی گفتم «آقا» منظورم آقای لئونیدز پیر بود.
تا آمدم واکنشی نشان بدهم، در به سرعت باز شد و سوفیا به آشپزخانه آمد. گفت: آه چارلز.
سپس رویش را به «نَه‌نِه» کرد و گفت: آه «نَه‌نِه»، خیلی خوشحالم که او اینجا آمده.
- می‌دانستم خوشحال می‌شوی عزیزم.
«نَه‌نِه» ظرف و ظروف را جمع آوری کرد و آن‌ها را به محل مخصوص ظرفشویی که در خارج از آشپزخانه بود برد و در را پشت سرش بست. از پشت میز برخاستم و به سوی سوفیا رفتم و گفتم:
- عزیزم چرا ناراحتی؟
- می ترسم چارلز، وحشت دارم.
- دوستت دارم عزیزم. کاش می‌توانستم تو را از این جا دور کنم....
سری به انکار تکان داد و گفت: نه، این غیر ممکن است. اول باید قضیه را بفهمیم. می‌دانی، دوست ندارم ... من دوست ندارم حس کنم

صفحه 130 از 249