از اتاق بزرگ پذیرایی صدای نجوا می آمد. تأمل کردم و داخل نشدم. در انتهای راهرو سرگردان ماندم. به فکرم رسید جستجویی بکنم. در ماهوتی روبرو را هل دادم. باز شد. راهروی تاریکی پشت در بود. در انتهای راهرو دری به آشپزخانه که بسیار بزرگ و روشن بود باز میشد. وسط در ورودی آشپزخانه پیرزن نسبتا تنومندی ایستاده بود. پیش بند سفید بسیار تمیزی دربرداشت. و این میرسانید که در آشپزخانه همه چیز روبراه است. و این احساسی است که از دیدن آن «نَهنِه» خوب به شما دست می دهد. من سی و پنج سال دارم اما در برابر او، احساس بچه چهارسالهای را پیدا کردم. تا آنجا که میدانستم «نَهنِه» اصلا مرا ندیده بود، اما او بی درنگ گفت: شما آقای چارلز هستید، نیستید؟ بفرمایید آشپزخانه و اجازه بدهید یک فنجان چای برایتان بریزم.
آشپزخانه بزرگ و دلبازی بود. پشت میز وسط آشپزخانه نشستم و «نَهنِه» برایم یک فنجان چای و دو تا بیسکویت در یک بشقاب آورد. بیشتر از هر وقت دیگر احساس کردم بار دیگر در شبانه روزی هستم. همه چیز خوب و مرتب بود... هراس تاریکی و ناآشنایی دیگر با من نبود. «نَهنِه» گفت: خانم سوفیا از آمدن شما خوشحال خواهد شد. کمی ناراحت و عصبی است. و با اوقات تلخ افزود: همه ناراحتند.
به دوروبر نگاه کردم و گفتم: ژوزفین کو؟ او هم با من آمد.
آشپزخانه بزرگ و دلبازی بود. پشت میز وسط آشپزخانه نشستم و «نَهنِه» برایم یک فنجان چای و دو تا بیسکویت در یک بشقاب آورد. بیشتر از هر وقت دیگر احساس کردم بار دیگر در شبانه روزی هستم. همه چیز خوب و مرتب بود... هراس تاریکی و ناآشنایی دیگر با من نبود. «نَهنِه» گفت: خانم سوفیا از آمدن شما خوشحال خواهد شد. کمی ناراحت و عصبی است. و با اوقات تلخ افزود: همه ناراحتند.
به دوروبر نگاه کردم و گفتم: ژوزفین کو؟ او هم با من آمد.