- باور نمیکنم.
- آن را از خودم ساخته بودم. همیشه از خودم داستان می سازم. از این کارها خوشم می آید.
هردو به هم خیره شدیم. گفتم: ببین ژوزفین. من مردی را در موزه میشناسم که خیلی از داستانهای انجیل مقدس را میداند، اگر از او بپرسم چرا سگها دستهای جزیبل را نمیخورند، تو از نامهها برایم
می گویی؟
این بار او واقعاً تأمل کرد. در جایی نه چندان دوردست، صدای شکستن ترکهای به گوش رسید. ژوزفین شمرده شمرده گفت: نه، نمی،گو،یم.
شکست را پذیرفتم. نصیحت پدرم به یادم آمد. گفتم: بسیار خوب، این فقط یک بازی بود. البته که تو چیزی نمیدانی.
چشمان ژوزفین خیره شده بودند و در آزار دادن مقاومت میکردند. بلند شدم. گفتم: باید بروم سوفیا را ببینم. بیا برویم.
- میخواهم این جا بمانم.
- نه، بیا برویم.
خیلی خودمانی او را از زمین بلند کردم. آمد که اعتراض کند، اما طولی نکشید که به آرامی تسلیم شد. بی شک... از این بابت که میل داشت واکنش اهل خانه را با حضور من ببیند. چرا آن قدر علاقه داشتم او را به داخل ساختمان ببرم، در آن لحظه نمی دانستم. اما وقتی داشتیم از در ورودی میگذشتیم علت را متوجه شدم. در آن لحظه، ناگهان صدای شکستن ترکه دیگری را شنیدم.
- آن را از خودم ساخته بودم. همیشه از خودم داستان می سازم. از این کارها خوشم می آید.
هردو به هم خیره شدیم. گفتم: ببین ژوزفین. من مردی را در موزه میشناسم که خیلی از داستانهای انجیل مقدس را میداند، اگر از او بپرسم چرا سگها دستهای جزیبل را نمیخورند، تو از نامهها برایم
می گویی؟
این بار او واقعاً تأمل کرد. در جایی نه چندان دوردست، صدای شکستن ترکهای به گوش رسید. ژوزفین شمرده شمرده گفت: نه، نمی،گو،یم.
شکست را پذیرفتم. نصیحت پدرم به یادم آمد. گفتم: بسیار خوب، این فقط یک بازی بود. البته که تو چیزی نمیدانی.
چشمان ژوزفین خیره شده بودند و در آزار دادن مقاومت میکردند. بلند شدم. گفتم: باید بروم سوفیا را ببینم. بیا برویم.
- میخواهم این جا بمانم.
- نه، بیا برویم.
خیلی خودمانی او را از زمین بلند کردم. آمد که اعتراض کند، اما طولی نکشید که به آرامی تسلیم شد. بی شک... از این بابت که میل داشت واکنش اهل خانه را با حضور من ببیند. چرا آن قدر علاقه داشتم او را به داخل ساختمان ببرم، در آن لحظه نمی دانستم. اما وقتی داشتیم از در ورودی میگذشتیم علت را متوجه شدم. در آن لحظه، ناگهان صدای شکستن ترکه دیگری را شنیدم.