این بار او با ملایمت و فقط با دو کلمه جواب داد: سفت است.
- چه بد، من سبب سفت دوست ندارم.
- هیچ کس دوست ندارد.
- چرا وقتی حالت را پرسیدم با من حرف نزدی؟
- نمی خواستم حرف بزنم.
- چرا؟
ژوزفین از گاززدن دست کشید تا واضح تر حرف بزند. گفت: تو رفتهای همه چیز را به پلیس گفتهای.
یکه خوردم، اصلا انتظار نداشتم. آه! منظورت...در باره....
- درباره عمو راجر.
به او اطمینان دادم و گفتم: ولی طوری نشده ژوزفین. آنان فهمیدند او کار بدی نکرده است.
ژوزفین نگاه خشمگینی به من کرد: چقدر نفهمی.
- متاسفم.
- من از بابت عمو راجر عصبانی نیستم. ناراحتم که رسم کارآگاهی را بلد نیستی. نمی دانی که هرگز تا آخرین لحظه نباید چیزی به پلیس گفت.
- آه، ژوزفین عزیز، حالا فهمیدم. خیلی متاسفم، واقعا متاسفم.
- باید هم باشی. من به تو اعتماد کردم.
به او گفتم برای بار سوم متاسفم. ژوزفین کمی نرم شد. دو تا گاز دیگر به سیب زد. گفتم:
- پلیس تمام این مطالب را کشف می کند. من... تو... ما نمیتوانیم چیزی را پنهان کنیم؟
- چه بد، من سبب سفت دوست ندارم.
- هیچ کس دوست ندارد.
- چرا وقتی حالت را پرسیدم با من حرف نزدی؟
- نمی خواستم حرف بزنم.
- چرا؟
ژوزفین از گاززدن دست کشید تا واضح تر حرف بزند. گفت: تو رفتهای همه چیز را به پلیس گفتهای.
یکه خوردم، اصلا انتظار نداشتم. آه! منظورت...در باره....
- درباره عمو راجر.
به او اطمینان دادم و گفتم: ولی طوری نشده ژوزفین. آنان فهمیدند او کار بدی نکرده است.
ژوزفین نگاه خشمگینی به من کرد: چقدر نفهمی.
- متاسفم.
- من از بابت عمو راجر عصبانی نیستم. ناراحتم که رسم کارآگاهی را بلد نیستی. نمی دانی که هرگز تا آخرین لحظه نباید چیزی به پلیس گفت.
- آه، ژوزفین عزیز، حالا فهمیدم. خیلی متاسفم، واقعا متاسفم.
- باید هم باشی. من به تو اعتماد کردم.
به او گفتم برای بار سوم متاسفم. ژوزفین کمی نرم شد. دو تا گاز دیگر به سیب زد. گفتم:
- پلیس تمام این مطالب را کشف می کند. من... تو... ما نمیتوانیم چیزی را پنهان کنیم؟