- حتما بیا چارلز.
- اوضاع از چه قرار است؟
- نمیدانم، بد نیست. هنوز دارند خانه را میگردند. چه میخواهند؟
- نمیدانم.
- همه عصبی شدهایم. هرچه زودتر بیا. اگر با کسی حرف نزنم دیوانه می شوم.
هنگامی که به نزدیکی خانه رسیدم کسی در دیدرس نبود. کرایه تاکسی را پرداختم و رفت. نمیدانستم اول زنگ بزنم یا سرزده داخل شوم. در ورودی باز بود. هنگامی که داخل میشدم، صدای آهی در پشت سرم شنیدم. به سرعت به عقب نگاه کردم. ژوزفین در حالی که گونههایش با خوردن سیب ورم کرده بود، کنار دیوار باغ ایستاده بود و مرا مینگریست. به محض این که برگشتم او دور شد و به سمت دیگر حصار باغ رفت.
- چطوری ژوزفین؟
پاسخی نداد و پشت دیوار مخفی شد. از جاده باغ گذشتم و پیش او رفتم. روی یک نیمکت زنگ زده، ناراحت نشسته بود. پاهایش را تکان میداد و سیب را گاز می زد. با ناراحتی از ورای دایره چشمانش مرا نگاه می کرد. آن طور که از آن نگاه حالتی جز عداوت و دشمنی نمیتوانستم احساس کنم. گفتم: ژوزفین باز هم آمدم اینجا.
این شروع عاجزانه ای بود. اما متوجه شدم که سکوت ژوزفین و نگاه خیرهاش تقریبا از حالت خشم خارج شد. نقشه سوقالجیشی من عالی بود، اما هنوز حرفی نمیزد. پرسیدم: سیب خوبی است؟
- اوضاع از چه قرار است؟
- نمیدانم، بد نیست. هنوز دارند خانه را میگردند. چه میخواهند؟
- نمیدانم.
- همه عصبی شدهایم. هرچه زودتر بیا. اگر با کسی حرف نزنم دیوانه می شوم.
هنگامی که به نزدیکی خانه رسیدم کسی در دیدرس نبود. کرایه تاکسی را پرداختم و رفت. نمیدانستم اول زنگ بزنم یا سرزده داخل شوم. در ورودی باز بود. هنگامی که داخل میشدم، صدای آهی در پشت سرم شنیدم. به سرعت به عقب نگاه کردم. ژوزفین در حالی که گونههایش با خوردن سیب ورم کرده بود، کنار دیوار باغ ایستاده بود و مرا مینگریست. به محض این که برگشتم او دور شد و به سمت دیگر حصار باغ رفت.
- چطوری ژوزفین؟
پاسخی نداد و پشت دیوار مخفی شد. از جاده باغ گذشتم و پیش او رفتم. روی یک نیمکت زنگ زده، ناراحت نشسته بود. پاهایش را تکان میداد و سیب را گاز می زد. با ناراحتی از ورای دایره چشمانش مرا نگاه می کرد. آن طور که از آن نگاه حالتی جز عداوت و دشمنی نمیتوانستم احساس کنم. گفتم: ژوزفین باز هم آمدم اینجا.
این شروع عاجزانه ای بود. اما متوجه شدم که سکوت ژوزفین و نگاه خیرهاش تقریبا از حالت خشم خارج شد. نقشه سوقالجیشی من عالی بود، اما هنوز حرفی نمیزد. پرسیدم: سیب خوبی است؟