با احساسی از وجود جنایت و گناه در بین آن خانواده به خانهی کج رفتم. (در ذهنم خانه را به این نام می خواندم.) گرچه نظر ژوزفین را دربارهی راجر برای تاورنر گفته بودم، چیزی از گفته های او در مورد براندا و لارنس و نامههای عاشقانه شان برایش تعریف نکرده بودم.
خودم را راضی میکردم که این یک داستان است. و دلیلی ندارد که آنرا واقعی حساب کنم. اما کلا میل عجیبی داشتم که در مورد براندالئونیدز تحقیق کنم و مدرک جمع آوری کنم. از طرفی تحت تأثیر موقعیت او در آن خانه قرار داشتم. که در جمع دشمنان محصور شده بود و همه با او به سردی رفتار میکردند. اگر چنین برنامههایی وجود داشت تاورنر و افرادش آنها را یافته بودند. میل نداشتم سبب ایجاد سوء ظن در مورد آن بیچاره بشوم. افزون بر آن، او به من اطمینان داده بود که روابطی از آن قبیل بین او و لارنس وجود ندارد. .
احساس میکردم بیشتر میل دارم حرفهای او را باور کنم تا حرفهای ژوزفین بداندیش و بدسیرت را. مگر نه این که براندا گفته بود ژوزفین کمتر آنجا میرود؟ به آسانی نمیتوانستم مطمئن باشم ژوزفین کمتر آنجا برود. چشمهای سیاه گرد ریز و زیرکش در خیالم مجسم شد. به سوفیا تلفن کردم و پرسیدم: اشکال ندارد دوباره سری به آنجا بزنم؟
خودم را راضی میکردم که این یک داستان است. و دلیلی ندارد که آنرا واقعی حساب کنم. اما کلا میل عجیبی داشتم که در مورد براندالئونیدز تحقیق کنم و مدرک جمع آوری کنم. از طرفی تحت تأثیر موقعیت او در آن خانه قرار داشتم. که در جمع دشمنان محصور شده بود و همه با او به سردی رفتار میکردند. اگر چنین برنامههایی وجود داشت تاورنر و افرادش آنها را یافته بودند. میل نداشتم سبب ایجاد سوء ظن در مورد آن بیچاره بشوم. افزون بر آن، او به من اطمینان داده بود که روابطی از آن قبیل بین او و لارنس وجود ندارد. .
احساس میکردم بیشتر میل دارم حرفهای او را باور کنم تا حرفهای ژوزفین بداندیش و بدسیرت را. مگر نه این که براندا گفته بود ژوزفین کمتر آنجا میرود؟ به آسانی نمیتوانستم مطمئن باشم ژوزفین کمتر آنجا برود. چشمهای سیاه گرد ریز و زیرکش در خیالم مجسم شد. به سوفیا تلفن کردم و پرسیدم: اشکال ندارد دوباره سری به آنجا بزنم؟