نام کتاب: خانه کج
کنج لب دارند... و روی هم رفته آدم‌های مهربانی به نظر می رسند.
یکه خوردم و متعجب.
او گفت: آه بله. دوستان مهربانی مثل من و تو - یا مانند آن شخصی که هم اکنون از این جا رفت. یعنی راجر لئونیدز. میدانی قتل مانند جرمی است که از روی علاقه انجام می دهند. البته من از نوع قتلی که در ذهن توست صحبت می کنم، نه مناسبت‌های آدمکشی و حرفه‌ای. اغلب آدم احساس می کند شاید این اشخاص معمولی و تصادفی دست به قتل زده‌اند. یعنی در تنگنا بوده‌اند. یا به شدت نیاز به چیزی مثل پول یا زن باعث شده که آدم کشته‌اند، چرا که به آن نیاز دست یابند. خودداری و پرهیزی که ما از خود نشان می‌دهیم، در آنان نیست. میدانی، یک بچه میل و خواست خود را بدون ناراحتی بر زبان می‌آورد. وقتی بچه‌ای از گربه‌اش عصبانی است می‌گوید «تو را می‌کشم و با چکش بر سر آن گربه می‌کوبد... و بعد قلبش می‌شکند. زیرا که گربه دوباره زنده نمی‌شود. خیلی از بچه‌ها سعی می‌کنند خواهر و برادرهای نوزاد و کوچولوی خود را از گهواره بیرون بیندازند یا آنان را خفه کنند. زیرا که آن بچه‌های کوچک حقشان را غصب کرده‌اند. در خوشی و تفریح یا برنامه های آنان مداخله می‌کنند. ولی خیلی زود متوجه می شوند که کار غلطی انجام داده‌اند. یعنی - یعنی در می‌یابند که برای آن کار تنبیه خواهند شد. تا اینکه بعدها کم کم پی می‌برند که اشتباه کرده‌اند و نباید این کارها را بکنند. اما باید بگویم بعضی‌ها فطرت نادان باقی می‌مانند. آنها می‌دانند که قتل عمل غلطی است اما برای خودشان عیبی در انجامش نمی‌بینند. تا آنجا که تجربه کرده‌ام، فکر نمی‌کنم هیچ قاتلی واقعا احساس ندامت کرده باشد و

صفحه 118 از 249