نام کتاب: خانه کج
-کار دیگری ندارید؟ جریان را دانستید، نه؟
تاورنر گفت:
- آقای لئونیدز این نامه را به شما داد و سپس شما او را ترک کردید. بعد چکار کردید؟
- فورا به ساختمان خود رفتم. همسرم همان وقت از راه رسیده بود. نظر پدرم را برایش گفتم. آه که چقدر پدرم خوب و مهربان بود! من... من واقعا نمی‌دانستم دارم چکار می‌کنم.
- و پدرتان حالش به‌هم خورد... چه مدت بعد؟
- اجازه بدهید ببینم. نیم ساعت و شاید یک ساعت بعد. براندا سراسیمه آمد. وحشت زده بود. گفت که او بی حال است. من... من دویدم و با او رفتم. اما من پیش از این تمام این جریان را برای شما گفته‌ام.
- در مدت آخرین ملاقاتتان آیا به حمام که وصل به اتاق پدرتان است، رفتید؟
- فکر نمی‌کنم، نه. نرفتم چرا نمی توانید فکر کنید که من...
پدرم جلوی این خشم ناگهانی را گرفت. زیرا از جا برخاست، دست‌هایش را به‌هم کوبید و گفت:
- متشکرم آقای لئونیدز. شما خیلی کمک کردید. اما باید قبلا این مطالب را برای ما می‌گفتید.
در پشت سر راجر بسته شد. از جا برخاستم و آمدم تا نامه را که روی میز پدرم بود بخوانم.
تاورنر با امیدواری گفت: ممکن است کاغذبازی و سندسازی باشد. پدرم گفت: شاید، ولی فکر نمی کنم. و گمان می کنم قضیه را

صفحه 114 از 249