ساده و اولیهی زندگی را داشته باشم. البته برای کلمنسی مشکل می شد اما او قسم خورد که به این چیزها اهمیت نمی دهد. او زن فوقالعاده ای است، واقعا شگفت انگیز است؟
- می فهمم اما چه سبب شد که تصمیمتان را عوض کنید؟
- تصمیم را عوض کنم؟
- بله، چه باعث شد که نزد پدرتان بروید و درخواست کمک کنید؟ راجر به او خیره شد.
- اما من این کار را نکردم!
- حالا دیگر راست بگویید آقای لئونیدز.
- اطلاعات شما غلط است. من پیش او نرفتم. او مرا احضار کرد. فکر میکنم در شهر چیزهایی شنیده بود. او همیشه به موقع از همه چیز باخبر می شد. از من در این باره سوالاتی کرد. البته من همه چیز را بروز دادم. به او گفتم این پول نیست که مرا ناراحت میکند، بلکه احساس سرافکندگی است. شرم از اینکه پس از آن همه اطمینانی که او به من داشت، نتوانستم کار کنم.
راجر با ناراحتی جابجا شد:
- پیر مرد عزیز من. شما نمیتوانید تصور کنید تا چه اندازه با من خوب و مهربان بود. هیچ اعتراضی نکرد، همهاش دلداری و مهربانی. گفتم کمک نمی خواهم، ترجیح می دهم مؤسسه را نداشته باشم و حتی از این جا بروم. همان طور که نقشه ریخته بودم. اما او گوش به این حرفها نمیداد. اصرار داشت مرا یاری کند و نجات بدهد، که دوباره مؤسسه روی پایش بماند و جان بگیرد.
تاورنر به تندی گفت:
- می فهمم اما چه سبب شد که تصمیمتان را عوض کنید؟
- تصمیم را عوض کنم؟
- بله، چه باعث شد که نزد پدرتان بروید و درخواست کمک کنید؟ راجر به او خیره شد.
- اما من این کار را نکردم!
- حالا دیگر راست بگویید آقای لئونیدز.
- اطلاعات شما غلط است. من پیش او نرفتم. او مرا احضار کرد. فکر میکنم در شهر چیزهایی شنیده بود. او همیشه به موقع از همه چیز باخبر می شد. از من در این باره سوالاتی کرد. البته من همه چیز را بروز دادم. به او گفتم این پول نیست که مرا ناراحت میکند، بلکه احساس سرافکندگی است. شرم از اینکه پس از آن همه اطمینانی که او به من داشت، نتوانستم کار کنم.
راجر با ناراحتی جابجا شد:
- پیر مرد عزیز من. شما نمیتوانید تصور کنید تا چه اندازه با من خوب و مهربان بود. هیچ اعتراضی نکرد، همهاش دلداری و مهربانی. گفتم کمک نمی خواهم، ترجیح می دهم مؤسسه را نداشته باشم و حتی از این جا بروم. همان طور که نقشه ریخته بودم. اما او گوش به این حرفها نمیداد. اصرار داشت مرا یاری کند و نجات بدهد، که دوباره مؤسسه روی پایش بماند و جان بگیرد.
تاورنر به تندی گفت: