و همسرتان نقشه داشتید بیاطلاع به خارج بروید؟
- شما این را هم می دانید؟
- بله، آقای لئونیدز.
- اما شما درک نمیکنید آقا. من نمی توانستم با این حقیقت روبرو شوم. مثل این بود که از او درخواست کمک کرده باشم. گرچه میخواستم از او خواهش کنم مرا دوباره روی پاهایم نگهدارد. او به او خیلی به من علاقه داشت. میخواست کمکم کند. اما من نمیتوانستم قبول کنم. طاقت نداشتم، معنیاش این بود که یک بار دیگر باید شروع به خرابکاری کنم. من آدم بدی هستم، قدرت ندارم. من مردی که پدرم بود، نیستم. همیشه هم این را میدانستم. سعی کردم اما بیفایدهای خدا خیلی بدبختم. نمیدانید چقدر بدبختم. سعی کردم از منجلاب نجات پیدا کنم. امیدوار بودم که بتوانم. امیدوار بودم احتیاجی نباشد که آن پیرمرد عزیز چیزی از موضوع بفهمد. اما نشد، هیچ امیدی به خواباندن سروصدا نبود. همسرم کلمنسی فهمید. با نظرم موافقت کرد و با هم این نقشه را ریختیم که چیزی از موضوع به کسی نگوییم و برویم و بعد سروصداها بلند شود. قصد داشتم یک نامه برای پدرم بگذارم. و همه چیز را در آن برایش بنویسم و به او بگویم تا چه حد شرمندهاش هستم. از او بخواهم مرا ببخشد. خیلی به من محبت داشت... نمیدانید چقدر! اما دیگر خیلی دیر شده بود که او بتواند کاری برایم بکند. این به این کاری بود که می خواستم بکنم. نه اینکه از او خواهش کنم، خواهش کنم که کمکم کند. قصد داشتم در یک جای دیگر دوباره از نو شروع کنم. روی پاهای خودم بایستم و زندگی ساده ای داشته باشم. کشاورزی، زراعت قهوه... میوه و فقط ضروریات
- شما این را هم می دانید؟
- بله، آقای لئونیدز.
- اما شما درک نمیکنید آقا. من نمی توانستم با این حقیقت روبرو شوم. مثل این بود که از او درخواست کمک کرده باشم. گرچه میخواستم از او خواهش کنم مرا دوباره روی پاهایم نگهدارد. او به او خیلی به من علاقه داشت. میخواست کمکم کند. اما من نمیتوانستم قبول کنم. طاقت نداشتم، معنیاش این بود که یک بار دیگر باید شروع به خرابکاری کنم. من آدم بدی هستم، قدرت ندارم. من مردی که پدرم بود، نیستم. همیشه هم این را میدانستم. سعی کردم اما بیفایدهای خدا خیلی بدبختم. نمیدانید چقدر بدبختم. سعی کردم از منجلاب نجات پیدا کنم. امیدوار بودم که بتوانم. امیدوار بودم احتیاجی نباشد که آن پیرمرد عزیز چیزی از موضوع بفهمد. اما نشد، هیچ امیدی به خواباندن سروصدا نبود. همسرم کلمنسی فهمید. با نظرم موافقت کرد و با هم این نقشه را ریختیم که چیزی از موضوع به کسی نگوییم و برویم و بعد سروصداها بلند شود. قصد داشتم یک نامه برای پدرم بگذارم. و همه چیز را در آن برایش بنویسم و به او بگویم تا چه حد شرمندهاش هستم. از او بخواهم مرا ببخشد. خیلی به من محبت داشت... نمیدانید چقدر! اما دیگر خیلی دیر شده بود که او بتواند کاری برایم بکند. این به این کاری بود که می خواستم بکنم. نه اینکه از او خواهش کنم، خواهش کنم که کمکم کند. قصد داشتم در یک جای دیگر دوباره از نو شروع کنم. روی پاهای خودم بایستم و زندگی ساده ای داشته باشم. کشاورزی، زراعت قهوه... میوه و فقط ضروریات