نام کتاب: خانه کج
و عجولانه پاسخ می‌داد. لبخند نامحسوسی بر لبان سربازرس تاورنر دیدم و افکارش را خواندم. .
«این جور مردان همیشه از خود مطمئن هستند. هرگز اشتباهی از آنان سر نمی‌زند. زیادی زیرک هستند!» گوشه ای نشستم و گوش دادم.
پدرم گفت: آقای لئونیدز از شما خواهش کردم این جا بیایید نه برای اینکه اخبار خوشی به شما بدهم بلکه می خواستم اطلاعاتی از شما کسب کنم، اطلاعاتی که از پیش می‌دانستید و از ما دریغ کردید.
راجر لئونیدز متعجب شد: مضایقه کردم؟ من که همه چیز را برای شما گفتم، همه چیز را!
- فکر نمی‌کنم. شما در بعدازظهری که او مرد گفتگویی با او داشته‌اید.
- بله، بله. با او چای صرف کردم - گفتم.
- بله به ما گفتید. اما موضوع صحبتتان را نگفتید.
- ما...فقط حرف زدیم.
- درباره‌ی چه؟
- کارهای روزانه... خانه، سوفیا........
- درباره‌ی مؤسسه مواد غذایی چه؟ ذکری از آن نشد؟
امیدوار بودم ژوزفین تمام داستان را از خودش ساخته باشد. از طرفی هم اگر این طور می بود همه‌‌ی امیدها از بین می رفت.
قیافه‌ی راجر تغییر کرد. در یک لحظه علاقه و اشتیاق او به چیزی که آشکارا می‌شد نومیدی نامیدش مبدل شد.
- آه خدای من.
او در صندلی فرو رفت و صورتش را با دست‌هایش پوشاند.

صفحه 109 از 249