نام کتاب: خانه کج
پدرم به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- از او خواسته‌ام به این جا بیاید، الان می رسد
- راجر؟
- بله.
زیرلب گفتم: عنکبوت به مگس می‌گوید، «ممکن است چند دقیقه به اتاق نشیمن بنده تشریف بیاورید؟!»
تاورنر به تندی گفت: ما تمام احتیاط‌های لازم را می کنیم.
ترتیب جلسه داده شد. یک منشی تندنویس هم در نظر گرفته شد. سروصدایی بگوش رسید و کمی بعد راجر لئونیدز وارد اتاق شد.
او با علاقه وارد اتاق شد و ناشیانه روی صندلی نشست. باز هم به یاد یک سگ باوفا افتادم. باز هم مضرتر شدم که او قاتل نیست. او این عمل را انجام نداده است. او آدمی نیست که محتوی شیشه قطره چشم را در «انسولین» ریخته باشد. چون اگر این کار را کرده بود لااقل آن را می‌شکست. دور می انداخت یا به طریقی دیگر عمل می‌کرد. نه، کلمنسی نقش اصلی را داشته است و شاید همسرش هم با او همدست بوده است. راجر بی درنگ شروع به صحبت کرد:
- می خواستید مرا ببینید؟ چیزی فهمیده‌اید؟ سلام چارلز، متوجه تو نشدم. چه خوب که این جا هستی. اما آقای آرتور لطفا بگویید ببینم که....
چه دوست نازنینی - راستی که خیلی خوش قلب است. اما خیلی از قاتلین دوستان نازنینی بوده‌اند. این را دوستان آن قاتلین پس از کار متحیرانه آنان گفته‌اند. با لبخندی به او خوش آمد گفتم. پدرم خیلی رسمی پرسش‌های اداری را شروع کرد. راجر لئونیدز همه را با اشتیاق

صفحه 108 از 249