و درباره اسرار طبیعت که یا کشف شده یا راجع به آنها حدس زده می شد. درباره کتاب حرف می زدند؛ چقدر کتاب خوانده بودند! چه ذخایری از علم داشتند! بعد متوجه شدم که با نامها و نویسندگان فرانسوی چقدر آشنا هستند. اما حیرت من موقعی به اوج رسید که دیدم دوشیزه تمپل از هلن پرسید که آیا گاهی می تواند چند دقیقه ای از وقت خود را به بازآموزی زبان لاتین که پدرش یادش داده، به او اختصاص دهد. بعد، کتابی از یکی از قفسه ها برداشت و از او خواست یک صفحه از اشعار «ویرژیل» را برای او بخواند و توضیح دهد. هلن اطاعت کرد. هر بیتی که می خواند و توضیح میداد احترام مرا نسبت به او بیشتر میکرد. هنوز آن صفحه را کاملا به پایان نرسانده بود که زنگ ساعت، موقع خواب را اعلام کرد. هیچ تأخیری جایز نبود. دوشیزه تمپل هر دوی ما را در آغوش گرفت و همچنان که ما را به قلب خود می فشرد گفت: «در امان خدا، بچه های من!»
هلن را بیشتر از من در آغوش خود نگهداشت؛ با اکراه بیشتری از او جدا شد. این هلن بود که چشمهای دوشیزه تمپل تا جلوی در هم او را تعقیب میکرد؛ برای او بود که بار دوم آه غم انگیزی کشید؛ و بالاخره برای او بود که اشک روی گونه های خود را پاک کرد.
وقتی به خوابگاه رسیدیم صدای دوشیزه اسکچرد به گوشمان خورد؛ مشغول بازرسی کشوها بود. تازه داشت کشو هلن برنز را بیرون می کشید، و وقتی هلن وارد شد با سرزنش تند او روبه رو گردید. به هلن گفت: «فردا باید پنج شش مورد از خطاهای تو را بنویسم و روی شانه ات نصب کنم. »
هلن با صدای آهسته ای زیر لب به من گفت: «نامرتب بودن وسایلم واقعاً خجالت آور بود. تصمیم گرفته بودم آنها را مرتب کنم اما فراموش کردم.»
صبح روز بعد دوشیزه اسکچرد با یک خط درشت کلمه «شلخته» را روی یک تکه مقوا نوشت و آن را مثل یک پیشانی بند تعویذ روی پیشانی بزرگ، آرام، هوشمند و مهربان او چسباند. تا شب روی پیشانیش بود؛ با شکیبایی و بدون رنجش، خود را سزاوار آن تنبیه می دانست. در لحظه ای که دوشیزه اسکچرد بعد از کلاس عصر از تالار درس بیرون رفت من به طرف هلن
هلن را بیشتر از من در آغوش خود نگهداشت؛ با اکراه بیشتری از او جدا شد. این هلن بود که چشمهای دوشیزه تمپل تا جلوی در هم او را تعقیب میکرد؛ برای او بود که بار دوم آه غم انگیزی کشید؛ و بالاخره برای او بود که اشک روی گونه های خود را پاک کرد.
وقتی به خوابگاه رسیدیم صدای دوشیزه اسکچرد به گوشمان خورد؛ مشغول بازرسی کشوها بود. تازه داشت کشو هلن برنز را بیرون می کشید، و وقتی هلن وارد شد با سرزنش تند او روبه رو گردید. به هلن گفت: «فردا باید پنج شش مورد از خطاهای تو را بنویسم و روی شانه ات نصب کنم. »
هلن با صدای آهسته ای زیر لب به من گفت: «نامرتب بودن وسایلم واقعاً خجالت آور بود. تصمیم گرفته بودم آنها را مرتب کنم اما فراموش کردم.»
صبح روز بعد دوشیزه اسکچرد با یک خط درشت کلمه «شلخته» را روی یک تکه مقوا نوشت و آن را مثل یک پیشانی بند تعویذ روی پیشانی بزرگ، آرام، هوشمند و مهربان او چسباند. تا شب روی پیشانیش بود؛ با شکیبایی و بدون رنجش، خود را سزاوار آن تنبیه می دانست. در لحظه ای که دوشیزه اسکچرد بعد از کلاس عصر از تالار درس بیرون رفت من به طرف هلن