نام کتاب: جین ایر
باور می کرد.
و در ضمن داستان خود اشاره کرده بودم که آقای لوید بعد از بیهوشی من برای معاینه و درمانم به آنجا آمد. در واقع آن صحنه وحشتناک (برای من وحشتناک)، بله، آن صحنه وحشتناک اطاق سرخ را اصلا فراموش نکرده بودم. این واقعه را، که یادآوری آن به طور قطع مرا به هیجان آورده بود، با تفصیل بیشتری شرح دادم و، تا اندازه ای، از حدود تعیین شده پا فراتر نهادم چون وقتی آن خاطره را به یاد می آوردم هیچ چیز نمی توانست تشنج درد و رنجی را که قلبم را می فشرد آرام کند، منظورم به خصوص آن لحظه ای است که خانم رید التماس های عاجزانه من برای بخشش را نادیده گرفت و برای بار دوم مرا در آن اطاقک تاریک و جن زده تنها گذاشت و در را به رویم قفل کرد.
داستانم را تمام کرده بودم. دوشیزه تمپل بی آن که چیزی بگوید چند دقیقه ای مرا نگاه کرد، بعد گفت: «آقای لوید را تا اندازه ای می شناسم. به او نامه ای خواهم نوشت و اگر جواب او با گفته های تو مطابقت داشته باشد تو در انظار همه از هرگونه اتهامی تبرئه خواهی شد؛ از نظر خود من همین حالا هم از هرگونه اتهامی مبرا هستی.»
مرا، که همچنان در کنار خود نگهداشته بود، بوسید (در کنار او کاملا راضی بودم به این که بایستم چون در آن حالت از نگاه کردن به صورت او، به لباس، یکی دو آرایه، پیشانی سفید، موی بافته شده براق و چشمان سیاه روشنش لذت کودکانه ای می بردم.) بعد، روی خود را به هلن برنز کرده پرسید: « امشب حالت چطورست، هلن؟ امروز خیلی سرفه کردی؟»
- «نه خیلی زیاد، خانم. »
- «درد سینه ات چطورست؟»
- «کمی بهترست.»
دوشیزه تمپل برخاست. دست او را گرفت و نبضش را امتحان کرد . بعد به طرف صندلی خود برگشت. همچنان که می نشست شنیدم آه کوتاهی کشید. چند دقیقه ای به فکر فرو رفت. بعد، در حالی که از جای خود بر می خاست، با خوشحالی گفت: «حالا شما دو نفر امشب مهمان من هستید. پس باید از شما پذیرایی کنم. بعد زنگ زد.

صفحه 94 از 649