نام کتاب: جین ایر
مرا یک آدم شرور می دانید، خانم.»
- «ما تو را کسی می دانیم که خودت ثابت کنی آن هستی. به خوب بودنت ادامه بده تا مرا قانع کنی.»
- «آیا می توانم قانع کنم، دوشیزه تمپل؟»
در حالی که دست خود را دور کمرم حلقه کرده بود، گفت: «بله، می توانی. و حالا به من بگو آن خانمی که آقای براکلهرست او را ولینعمت تو می دانست، کیست؟»
- «خانم رید زن دائی من است. دائیم مرده، و پیش از مردنش مرا به دست او سپرده که از من نگهداری کند.»
- «پس آن خانم تو را به فرزندی قبول نکرده.»
- «نه، خانم. او از این که کفالت مرا بر عهده داشت ناراحت بود. اما دائیم، به طوری که از خدمتکار ها شنیدم، قبل از این که بمیرد از او قول گرفته بود که همیشه از من نگهداری کند.»
- «خوب، حالا، جین، تو می دانی یا دست کم خودم به تو میگویم، که وقتی یک نفر به جرمی متهم می شود همیشه به او اجازه می دهند به دفاع از خودش حرف بزند، و تو متهم به دروغگویی شده ای؛ حالا تا آنجا که می توانی پیش من از خودت دفاع کن. تا آنجا که حافظه ات یاری می کند عین حقیقت را بگو؛ نه چیزی اضافه بگو و نه مبالغه کن.»
در اعماق ضمیر خود تصمیم گرفتم که حد اعتدال را کاملا مراعات کنم _ و وقایع را به صحیح ترین وجهی برای او شرح دهم. بعد از یک مکث چند دقیقه ای برای تنظیم و ترتیب توالی مطالب گفتنی در ذهن خود، تمام داستان کودکی غم انگیزم را برای او شرح دادم. در حالی که از فرط هیجان کاملا خسته شده بودم زبانم ملایم تر از موارد مشابهی بود که معمولا در موقع شرح آن موضوع تأثر انگیز به کار می بردم؛ و چون هشدارهای هلن راجع به نادیده گرفتن رنجشهایم را به یاد داشتم داستان خود را به صورتی کاملا عاری از احساسات غم انگیز یا نفرت آور شرح دادم، و چون آن داستان به این ترتیب محدود، خلاصه و ساده شده بود قابل قبول تر به نظر می رسید. حس کردم همچنان که در شرح حال خود پیشتر می رفتم دوشیزه تمپل حرفهایم را بیشتر

صفحه 93 از 649