به او لذت می بردم، لذتی بسیار کامل و بسیار عالی هر چند غمگینانه (چون او این خدمات را بدون شرمندگی رنج آور و ذلت جانکاه می طلبید)؛ مرا با چنان صداقتی دوست داشت که از استفاده از خدمات من هیچ اکراهی نداشت. حس می کرد او را به حدی دوست دارم که پذیرفتن آن خدمات به منزله برآوردن دلپذیرترین خواسته های من است.
بعد از سپری شدن آن دو سال اولیه، یک روز صبح وقتی نامه ای را که تقریر می کرد برایش می نوشتم، نزدیکم آمد، بالای سرم خم شد و گفت:
- «جین، آیا چیز براقی دور گردنت است؟ زنجیر طلایی به گردنم بسته بودم ؛ جواب دادم: «بله. » - «و آیا لباس آبی روشن پوشیده ای؟» |
چنین لباسی پوشیده بودم. بعد به من اطلاع داد که مدتی است حس می کند از تاری غلیظ یکی از چشمهایش کم شده و الان دیگر اطمینان بیشتری یافته. باهم به لندن رفتیم. به دستورهای یکی از چشم پزشکان برجسته عمل کرد و تا اندازه ای بینایی آن چشم را باز یافت. الان نمی تواند خیلی به وضوح ببیند: زیاد نمی تواند بخواند یا بنویسد اما می تواند بی آن که کسی دستش را بگیرد راه برود. برای او دیگر آسمان یک صفحه تار و زمین فضای تھی نیست. وقتی اولین بچه اش را در آغوشش گذاشتم می توانست ببیند که آن پسر چشمهایش به خود او در زمان بینائیشرفته: درشت، شفاف و سیاه. آن وقت، بار دیگر، از صمیم قلب نزد خداوند اعتراف کرد که او اجرای عدالت را با بذل رحمت توأم ساخته
بنابراین، من و ادواردم خوشبخت هستیم، و یکی از علل خوشبختی دا این است که کسانی که دوستشان می داریم هم مثل ما خوشبخت اند. دین و مری رد و از هر دو ازدواج کرده اند. هر کدام سالی یکباره به نوبت، به دیدنمان می آیند و ما هم به دیدن آنها می رویم. شوهر دانا در نیروی دریایی ناخداست؛ افسر رشید. و انسان خوبی است. همسر مری کشیش است: دوست همدرس برادرش بوده؛ مصاحبت با او به علت فضائلی که دارد و پایبندیش به اصول ، بسیار با ارزش است. هم ناخدا فیتس جیمز وهم آقای وارتن عاشق همسران خود هستند و همسرانشان نیز آنها را خیلی دوست می دارند.
بعد از سپری شدن آن دو سال اولیه، یک روز صبح وقتی نامه ای را که تقریر می کرد برایش می نوشتم، نزدیکم آمد، بالای سرم خم شد و گفت:
- «جین، آیا چیز براقی دور گردنت است؟ زنجیر طلایی به گردنم بسته بودم ؛ جواب دادم: «بله. » - «و آیا لباس آبی روشن پوشیده ای؟» |
چنین لباسی پوشیده بودم. بعد به من اطلاع داد که مدتی است حس می کند از تاری غلیظ یکی از چشمهایش کم شده و الان دیگر اطمینان بیشتری یافته. باهم به لندن رفتیم. به دستورهای یکی از چشم پزشکان برجسته عمل کرد و تا اندازه ای بینایی آن چشم را باز یافت. الان نمی تواند خیلی به وضوح ببیند: زیاد نمی تواند بخواند یا بنویسد اما می تواند بی آن که کسی دستش را بگیرد راه برود. برای او دیگر آسمان یک صفحه تار و زمین فضای تھی نیست. وقتی اولین بچه اش را در آغوشش گذاشتم می توانست ببیند که آن پسر چشمهایش به خود او در زمان بینائیشرفته: درشت، شفاف و سیاه. آن وقت، بار دیگر، از صمیم قلب نزد خداوند اعتراف کرد که او اجرای عدالت را با بذل رحمت توأم ساخته
بنابراین، من و ادواردم خوشبخت هستیم، و یکی از علل خوشبختی دا این است که کسانی که دوستشان می داریم هم مثل ما خوشبخت اند. دین و مری رد و از هر دو ازدواج کرده اند. هر کدام سالی یکباره به نوبت، به دیدنمان می آیند و ما هم به دیدن آنها می رویم. شوهر دانا در نیروی دریایی ناخداست؛ افسر رشید. و انسان خوبی است. همسر مری کشیش است: دوست همدرس برادرش بوده؛ مصاحبت با او به علت فضائلی که دارد و پایبندیش به اصول ، بسیار با ارزش است. هم ناخدا فیتس جیمز وهم آقای وارتن عاشق همسران خود هستند و همسرانشان نیز آنها را خیلی دوست می دارند.